<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>🖤BLACK🖤</title>
	<link>https://black5.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://black5.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>وبلاگی برای احساسات</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sat, 08 Aug 2026 10:34:57 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>تنهایی</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/167</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/167</guid>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2026 10:34:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[ 
در دنیای پر از شلوغی و هیاهو، گاهی اوقات خوشحالی در تنهایی به دست می‌آید. پروست در آثارش به زیبایی به این موضوع پرداخته و نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در سکوت و آرامش لحظات را درک کرد. او معتقد است که تنهایی فرصتی است برای کشف خود و لذت بردن از زیبایی‌های کوچک زندگی. در این حالت، فرد می‌تواند به ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p> </p><p>در دنیای پر از شلوغی و هیاهو، گاهی اوقات خوشحالی در تنهایی به دست می‌آید. پروست در آثارش به زیبایی به این موضوع پرداخته و نشان می‌دهد که چگونه می‌توان در سکوت و آرامش لحظات را درک کرد. او معتقد است که تنهایی فرصتی است برای کشف خود و لذت بردن از زیبایی‌های کوچک زندگی. در این حالت، فرد می‌تواند به افکار و احساساتش بپردازد و به عمق وجود خود نفوذ کند. خوشحالی در تنهایی نه تنها ناشی از دوری از دیگران نیست، بلکه به معنای آشتی با خود و پذیرش زندگی به شکلی عمیق‌تر است. در این فضا، انسان می‌تواند با طبیعت، هنر و حتی خاطراتش ارتباط برقرار کند و لذت ببرد. پروست به ما یادآوری می‌کند که حتی در تنهایی، زندگی می‌تواند سرشار از شادی و معنا باشد.</p><p> </p><p>الهام گرفته شده از: رمان "تنهایی" اثر نویسنده معروف فرانسوی، مارسل پروست</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/167/comment</comments>
		<dc:creator>Nara</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<category>Nara</category>
	</item>
	<item>
		<title>بزرگترین اتفاق</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/166</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/166</guid>
		<pubDate>Mon, 22 Jun 2026 01:04:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بزرگترین اتفاق دنیا این است که به دیگران عشق بورزیم و دیگران به ما عشق بورزند.
مولن روژ
<کتاب هر دو در نهایت می میرند>]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بزرگترین اتفاق دنیا این است که به دیگران عشق بورزیم و دیگران به ما عشق بورزند.</p><p>مولن روژ</p><p>&lt;کتاب هر دو در نهایت می میرند&gt;</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/166/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>تنهایی</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/165</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/165</guid>
		<pubDate>Mon, 15 Jun 2026 02:14:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میدونی ، تنهایی به آدمای اطرافت نیست؛ ممکنه هزار تا آدم کنارت باشن ولی هیچ کس ندونه واقعا کی هستی. هیچ کس خود واقعی تو ندیده باشه.
تنهایی واقعی یعنی آشنای غریب بودن.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>میدونی ، تنهایی به آدمای اطرافت نیست؛ ممکنه هزار تا آدم کنارت باشن ولی هیچ کس ندونه واقعا کی هستی. هیچ کس خود واقعی تو ندیده باشه.</p><p>تنهایی واقعی یعنی آشنای غریب بودن.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/165/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>آخرین پیام</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/164</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/164</guid>
		<pubDate>Fri, 05 Jun 2026 00:16:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دالما: آخرین پیام من اینه کسایی رو که دوستشون دارین پیدا کنین و جوری زندگی کنین که انگار هر روز خودش یه زندگی تازه است
کتاب هر دو در نهایت می میرند]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دالما: آخرین پیام من اینه کسایی رو که دوستشون دارین پیدا کنین و جوری زندگی کنین که انگار هر روز خودش یه زندگی تازه است</p><p>کتاب هر دو در نهایت می میرند</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/164/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>ترس</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/163</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/163</guid>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 00:13:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این مرگ نیست که انسان باید از آن بترسد؛ ترسش باید از این باشد که هرگز زیستن را آغاز نکند.
-مارکوس اورلیوس ، امپراطور روم-
<هر دو در نهایت می میرند>
 ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این مرگ نیست که انسان باید از آن بترسد؛ ترسش باید از این باشد که هرگز زیستن را آغاز نکند.</p><p>-مارکوس اورلیوس ، امپراطور روم-</p><p>&lt;هر دو در نهایت می میرند&gt;</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/163/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>دیوانه ترین دیوانه</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/162</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/162</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2026 00:25:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگر عشق ، دیوانگی است ؛ می خواهم دیوانه ترین ، دیوانه باشم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگر عشق ، دیوانگی است ؛ می خواهم دیوانه ترین ، دیوانه باشم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/162/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>شما نمی‌دانید!</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/161</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/161</guid>
		<pubDate>Thu, 19 Mar 2026 00:32:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هیچ وقت کسی را قضاوت نکنید!
شما نمی‌دانید او چه چیزی را تحمل می‌کند!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ وقت کسی را قضاوت نکنید!</p><p>شما نمی‌دانید او چه چیزی را تحمل می‌کند!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/161/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>فشار بیشتر</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/160</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/160</guid>
		<pubDate>Tue, 17 Mar 2026 05:13:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی کسی بروز می دهد که حالش خوب نیست ، یا مدارا کنید یا تنهایش بگذارید.
تنهایی بهتر از فشار بیشتر از طرف کسی است که می‌داند فرد ، خسته است.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی کسی بروز می دهد که حالش خوب نیست ، یا مدارا کنید یا تنهایش بگذارید.</p><p>تنهایی بهتر از فشار بیشتر از طرف کسی است که می‌داند فرد ، خسته است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/160/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>مهربان باش</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/159</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/159</guid>
		<pubDate>Mon, 16 Mar 2026 01:00:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مهربان باش و به هرکس میرسی لبخند بزن. تو نمیدانی به افراد چه می گذرد؛ شاید لبخندت برایشان مانند گنجی ارزشمند باشد و آنها بسیار به آن لبخند محتاج باشند.
چارلی چاپلین]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مهربان باش و به هرکس میرسی لبخند بزن. تو نمیدانی به افراد چه می گذرد؛ شاید لبخندت برایشان مانند گنجی ارزشمند باشد و آنها بسیار به آن لبخند محتاج باشند.</p><p>چارلی چاپلین</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/159/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>کسی هست؟</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/158</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/158</guid>
		<pubDate>Sun, 08 Feb 2026 15:52:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کسی هست که منو بشناسه؟
کسی هست که من حقیقی رو بشناسه؟]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کسی هست که منو بشناسه؟</p><p>کسی هست که من حقیقی رو بشناسه؟</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/158/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>نمیدونم</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/157</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/157</guid>
		<pubDate>Sun, 08 Feb 2026 15:48:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمیدونم چرا هر چی تلاش می‌کنم بازم نمیشه.
نمیدونم چرا هر چقدر هم تلاش کنم ، هیچ وقت هیچ کس ازم راضی نیست.
نمیدونم چرا فقط وقتی میتونم توسط بقیه دیده بشم که صد در صد راضی شون کنم.
نمیدونم چرا هیچ وقت کافی نیستم.
نمیدونم چرا نتونستم همه چیزو تموم کنم.
نمیدونم چرا اون موقع همه چیز تموم نشد.
نمیدونم چرا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمیدونم چرا هر چی تلاش می‌کنم بازم نمیشه.</p><p>نمیدونم چرا هر چقدر هم تلاش کنم ، هیچ وقت هیچ کس ازم راضی نیست.</p><p>نمیدونم چرا فقط وقتی میتونم توسط بقیه دیده بشم که صد در صد راضی شون کنم.</p><p>نمیدونم چرا هیچ وقت کافی نیستم.</p><p>نمیدونم چرا نتونستم همه چیزو تموم کنم.</p><p>نمیدونم چرا اون موقع همه چیز تموم نشد.</p><p>نمیدونم چرا باید ادامه بدم.</p><p>نمیدونم چطور ادامه بدم.</p><p>نمیدونم کی برای همیشه میرم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/157/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>کاش</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/156</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/156</guid>
		<pubDate>Sun, 08 Feb 2026 15:39:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش امروز آخرین روز زندگی ام بود.
کاش اون شب همه چیز تموم میشد.
کاش هیچوقت خوب نمیشدم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش امروز آخرین روز زندگی ام بود.</p><p>کاش اون شب همه چیز تموم میشد.</p><p>کاش هیچوقت خوب نمیشدم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/156/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>سوال</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/155</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/155</guid>
		<pubDate>Sat, 31 Jan 2026 00:06:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هیچ وقت سوالی نپرس که نمیتونی بهش پاسخ بدی.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ وقت سوالی نپرس که نمیتونی بهش پاسخ بدی.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/155/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>شاید</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/154</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/154</guid>
		<pubDate>Tue, 27 Jan 2026 20:39:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شاید آدم خوبی نباشم اما حداقل به کسی که بهم اهمیت میده
خیانت نمیکنم :)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شاید آدم خوبی نباشم اما حداقل به کسی که بهم اهمیت میده</p><p>خیانت نمیکنم :)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/154/comment</comments>
		<dc:creator>𝐸𝒸𝒸𝑒𝒹𝑒𝓃𝓉𝑒𝓈𝒾𝒶</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>angel of deat</category>
	</item>
	<item>
		<title>آرزوش...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/153</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/153</guid>
		<pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:36:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفت: اگر درباره من پرسیدن‌، بگو آرزوش این بود؛
فراموشم کنید....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گفت: اگر درباره من پرسیدن‌، بگو آرزوش این بود؛</p><p>فراموشم کنید....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/153/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>ترس</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/152</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/152</guid>
		<pubDate>Wed, 14 Jan 2026 01:35:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پرسید: چه کسی شجاع است؟
پاسخ داد: کسی که میترسه اما نمیزاره ترسش ، نابودش کنه!
پرسید: چرا؟
گفت: ترس ها از ضعف ها نشات میگیرن و هرکسی که بتونه با وجود ترس ادامه بده و موفق بشه ، واقعا شجاعه!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>پرسید: چه کسی شجاع است؟</p><p>پاسخ داد: کسی که میترسه اما نمیزاره ترسش ، نابودش کنه!</p><p>پرسید: چرا؟</p><p>گفت: ترس ها از ضعف ها نشات میگیرن و هرکسی که بتونه با وجود ترس ادامه بده و موفق بشه ، واقعا شجاعه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/152/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>عزیزم:</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/151</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/151</guid>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 2026 00:19:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[«امشب، ماه نور نقره‌ایش رو روی دلت می‌تابونه، تا بدونی حتی در تاریکی هم نوری برای آرامش هست… چشم‌هات رو ببند، نفس عمیق بکش، و بذار آروم‌ترین رؤیاها سراغت بیان.» 🌔✨]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>«امشب، ماه نور نقره‌ایش رو روی دلت می‌تابونه، تا بدونی حتی در تاریکی هم نوری برای آرامش هست… چشم‌هات رو ببند، نفس عمیق بکش، و بذار آروم‌ترین رؤیاها سراغت بیان.» 🌔✨</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/151/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>هی وای...(:</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/150</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/150</guid>
		<pubDate>Tue, 30 Dec 2025 21:18:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قلبی که یکبار عمیقا متعلق به کسی شود دیگر نمی تواند
تماما به شخص دیگری تعلق گیرد، این خاصیت عشق است که نسبت به او داشتم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قلبی که یکبار <strong>عمیقا</strong> متعلق به کسی شود دیگر نمی تواند</p><p><strong>تماما</strong> به شخص دیگری تعلق گیرد، این خاصیت <strong>عشق</strong> است که نسبت به <span style="color:hsl(0,75%,60%);"><strong>او</strong></span> داشتم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/150/comment</comments>
		<dc:creator>𝐸𝒸𝒸𝑒𝒹𝑒𝓃𝓉𝑒𝓈𝒾𝒶</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>angel of deat</category>
	</item>
	<item>
		<title>توقع</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/149</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/149</guid>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2025 10:00:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفت : میدونی ، بعضی وقتا بهتره از کسی توقعی نداشته باشی!
پرسید : برای چی؟
جواب داد : چون اگر انتظاراتت رو برآورده نکنن ، کسی که آسیب میبینه ، خودتی!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گفت : میدونی ، بعضی وقتا بهتره از کسی توقعی نداشته باشی!</p><p>پرسید : برای چی؟</p><p>جواب داد : چون اگر انتظاراتت رو برآورده نکنن ، کسی که آسیب میبینه ، خودتی!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/149/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>دلیل</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/148</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/148</guid>
		<pubDate>Mon, 22 Dec 2025 01:02:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلیل آرامشم ، دلیل اشک هایم شد]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلیل آرامشم ، دلیل اشک هایم شد</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/148/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطرات</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/147</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/147</guid>
		<pubDate>Sun, 21 Dec 2025 01:01:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خاطرات خیلی توانمند هستن!
میتونن در چند دقیقه
استحکام و استقامت ذهن و مغز را از بین ببرن
روح را آزرده کنن
قلب کسی را که از شکستن مصون بود را بشکنند
نفس را بربایند
و موجب نابودی فرد یا افرادی بشن]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خاطرات خیلی توانمند هستن!</p><p>میتونن در چند دقیقه</p><p>استحکام و استقامت ذهن و مغز را از بین ببرن</p><p>روح را آزرده کنن</p><p>قلب کسی را که از شکستن مصون بود را بشکنند</p><p>نفس را بربایند</p><p>و موجب نابودی فرد یا افرادی بشن</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/147/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>رابطه خواب و مرگ</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/146</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/146</guid>
		<pubDate>Fri, 19 Dec 2025 02:13:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در گذشته مردم بیشتر دنبال زندگی و کمتر خواهان خوابیدن بودن.
الان مردم بیشتر دنبال مرگ و بیشتر خواهان خوابیدن هستن.
چون خواب ، مرگی کوتاه است...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در گذشته مردم بیشتر دنبال زندگی و کمتر خواهان خوابیدن بودن.</p><p>الان مردم بیشتر دنبال مرگ و بیشتر خواهان خوابیدن هستن.</p><p>چون خواب ، مرگی کوتاه است...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/146/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>جایی خواندم:</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/145</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/145</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Dec 2025 00:23:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جایی میان ابر ، شب و آرامش ، دوباره برمیگردم.....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جایی میان ابر ، شب و آرامش ، دوباره برمیگردم.....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/145/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>کاش...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/144</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/144</guid>
		<pubDate>Thu, 04 Dec 2025 17:51:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم خیلی براتون تنگ شده💔🥺
کاش نمیرفتین💔😭
کاش تنهام نمیذاشتین💔🥺
لطفا برگردین💔😭]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم خیلی براتون تنگ شده💔🥺</p><p>کاش نمیرفتین💔😭</p><p>کاش تنهام نمیذاشتین💔🥺</p><p>لطفا برگردین💔😭</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/144/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>چرا...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/143</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/143</guid>
		<pubDate>Thu, 04 Dec 2025 17:45:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلیا رفتن ولی منو با خودشون نبردن💔🥺
چرا منو با یه قلب داغ دیده تنها گذاشتین💔😭
چطور دلتون اومد حسرت یک بار دیگه دیدنتون به دلم بمونه💔🥺
چرا رفتین💔😭]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلیا رفتن ولی منو با خودشون نبردن💔🥺</p><p>چرا منو با یه قلب داغ دیده تنها گذاشتین💔😭</p><p>چطور دلتون اومد حسرت یک بار دیگه دیدنتون به دلم بمونه💔🥺</p><p>چرا رفتین💔😭</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/143/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>قلب من</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/142</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/142</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 01:05:03 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفت :‌ قبل از اینکه قلبی را بشکنی ، یک لحظه فکر کن که...
آیا قلبی که به آن آسیب میزنم ، خود را به من سپرده است؟
آیا به من پناه آورده است؟
آیا من تمام دنیای او هستم؟
آیا با این کار ، او را نابود میکنم؟
قلب من ، همین بود.....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گفت :‌ قبل از اینکه قلبی را بشکنی ، یک لحظه فکر کن که...</p><p>آیا قلبی که به آن آسیب میزنم ، خود را به من سپرده است؟</p><p>آیا به من پناه آورده است؟</p><p>آیا من تمام دنیای او هستم؟</p><p>آیا با این کار ، او را نابود میکنم؟</p><p>قلب من ، همین بود.....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/142/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>فراموش</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/141</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/141</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 01:01:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کسانی هستند که عشق شان در تار و پود وجودم ریشه دارد و محال است فراموش شان کنم....
ولی می خواهم فراموش شوم]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کسانی هستند که عشق شان در تار و پود وجودم ریشه دارد و محال است فراموش شان کنم....</p><p>ولی می خواهم فراموش شوم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/141/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>چه بسیار...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/140</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/140</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 00:58:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه آرزوهایی که از اعماق قلبم بودند ، هستند و خواهند بود.
چه حسرت هایی که بر دلم مانده اند و خواهند ماند.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چه آرزوهایی که از اعماق قلبم بودند ، هستند و خواهند بود.</p><p>چه حسرت هایی که بر دلم مانده اند و خواهند ماند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/140/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>کاش....</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/139</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/139</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 00:55:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کاش عزیزانم از من بیزار باشند که با رفتنم ، لبخند بزنند.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کاش عزیزانم از من بیزار باشند که با رفتنم ، لبخند بزنند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/139/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>گاهی...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/138</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/138</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 00:52:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی برای زندگی ، امیدی بسیار قوی لازم است.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی برای زندگی ، امیدی بسیار قوی لازم است.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/138/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>میخوام</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/137</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/137</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 00:49:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میخوام چشمامو برای همیشه ببندم و پر بکشم و فراموش بشم. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>میخوام چشمامو برای همیشه ببندم و پر بکشم و فراموش بشم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/137/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>خاطره</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/136</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/136</guid>
		<pubDate>Tue, 02 Dec 2025 00:46:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از هر شادی ، یه غم بزرگ هست که میتونه شادی قبل از خودش را برای همیشه به یه خاطره تبدیل کنه که یادآور غم بعدش هست نه شادی که اون لحظات داشتیم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از هر شادی ، یه غم بزرگ هست که میتونه شادی قبل از خودش را برای همیشه به یه خاطره تبدیل کنه که یادآور غم بعدش هست نه شادی که اون لحظات داشتیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/136/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>کلمات</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/135</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/135</guid>
		<pubDate>Mon, 01 Dec 2025 03:05:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[کلمات هم میتونن بکشن ، هم میتونن زنده کنن]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>کلمات هم میتونن بکشن ، هم میتونن زنده کنن</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/135/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>آینه</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/134</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/134</guid>
		<pubDate>Sun, 30 Nov 2025 00:20:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آینه همواره افراد را همان گونه که هستند ، نشان می‌دهد.
اگر صادق باشند ، آینه صداقت شان را نشان می‌دهد.
اگر دورو باشند ، آینه روی پنهانشان را نشان می دهد.
کسی نمی‌تواند کاری کند که آینه او را آن طور که نیست نشان دهد یا بخشی از وجودش را طور دیگری نشان بدهد.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آینه همواره افراد را همان گونه که هستند ، نشان می‌دهد.</p><p>اگر صادق باشند ، آینه صداقت شان را نشان می‌دهد.</p><p>اگر دورو باشند ، آینه روی پنهانشان را نشان می دهد.</p><p>کسی نمی‌تواند کاری کند که آینه او را آن طور که نیست نشان دهد یا بخشی از وجودش را طور دیگری نشان بدهد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/134/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>مراقب</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/133</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/133</guid>
		<pubDate>Sat, 29 Nov 2025 01:51:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی دانش آموزی تقلب میکنه ، ممکنه فکر کنه مراقب نمیبینه اما مراقب تمام حواسش به اون دانش آموز باشه.
سکوت کنه ، به دانش آموز نگه که میدونه تقلب کرده ولی برای همیشه یادش بمونه که اون فرد ، صادق نیست.
یادش بمونه که اون دانش آموز ، فقط زمانی درست رفتار میکنه که بدونه مراقب داره نگاهش میکنه.
بعضی آدما ،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی دانش آموزی تقلب میکنه ، ممکنه فکر کنه مراقب نمیبینه اما مراقب تمام حواسش به اون دانش آموز باشه.</p><p>سکوت کنه ، به دانش آموز نگه که میدونه تقلب کرده ولی برای همیشه یادش بمونه که اون فرد ، صادق نیست.</p><p>یادش بمونه که اون دانش آموز ، فقط زمانی درست رفتار میکنه که بدونه مراقب داره نگاهش میکنه.</p><p>بعضی آدما ، دقیقا همون دانش آموزن که تا فکر می کنن آدمی که باید ، حواسش نیست ، رفتارشون عوض میشه.</p><p>شاید اون فرد ، به روشون نیاره و حرفی نزنه ولی یادش میمونه.....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/133/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>پناه</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/132</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/132</guid>
		<pubDate>Fri, 28 Nov 2025 01:58:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شب ، پناه من است]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شب ، پناه من است</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/132/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>بیسکوییت</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/131</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/131</guid>
		<pubDate>Wed, 26 Nov 2025 01:07:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نگاهم به بیسکویتِ خُرد شده افتاد و اولین چیزی که به ذهنم رسید ، ...
قلبم بود....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نگاهم به بیسکویتِ خُرد شده افتاد و اولین چیزی که به ذهنم رسید ، ...</p><p>قلبم بود....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/131/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>می خواهم....</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/130</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/130</guid>
		<pubDate>Fri, 21 Nov 2025 01:14:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[می خواهم نباشم...
حسرت نبودن را می خورم و هنگامی که متوجه میشوم ، می‌دانم که ارادی نیست!
من میخواهم پرواز کنم....
می خواهم به خواب بروم....
برای همیشه...
شاید ندانم ولی ضمیر ناخودآگاهم میداند!
و همین کافی است!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>می خواهم نباشم...</p><p>حسرت نبودن را می خورم و هنگامی که متوجه میشوم ، می‌دانم که ارادی نیست!</p><p>من میخواهم پرواز کنم....</p><p>می خواهم به خواب بروم....</p><p>برای همیشه...</p><p>شاید ندانم ولی ضمیر ناخودآگاهم میداند!</p><p>و همین کافی است!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/130/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>نور عشق</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/129</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/129</guid>
		<pubDate>Sun, 09 Nov 2025 08:20:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به هرگهی که نظر کنی، نورِ عشقِ پاک در دلی روشن می‌ماند و از هر زخمِ دنیا، آرامش می‌سازد.
(جامی)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/c18a09_25d80c4de24df9a5c1b7dae62113f7deb2-818862.jpg" alt="" /></p><p>به هرگهی که نظر کنی، نورِ عشقِ پاک در دلی روشن می‌ماند و از هر زخمِ دنیا، آرامش می‌سازد.</p><p>(جامی)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/129/comment</comments>
		<dc:creator>Nara</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/c18a09_25d80c4de24df9a5c1b7dae62113f7deb2-818862.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/c18a09_25d80c4de24df9a5c1b7dae62113f7deb2-818862.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>Nara</category>
	</item>
	<item>
		<title>قلبم</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/128</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/128</guid>
		<pubDate>Fri, 07 Nov 2025 11:29:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قلبم شکسته
💔💔]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قلبم شکسته</p><p>💔💔</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/128/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>خورشید</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/127</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/127</guid>
		<pubDate>Thu, 06 Nov 2025 03:02:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خورشید غروب می کند اما پس از مدتی ، با چنان قدرت ، حرارت و نوری طلوع می کند که گویا در اوج شکوفایی و نور افشانی خود است.
خورشید بی وقفه ، نور خود را به جهانیان می بخشد. 
هر روز با طلوعش ، امید و نشاط را به جهانیان هدیه می کند.
چه خوب است مانند خورشید ، پاک و بزرگ بودن.
چه خوب است لبخند زدن بی منت به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خورشید غروب می کند اما پس از مدتی ، با چنان قدرت ، حرارت و نوری طلوع می کند که گویا در اوج شکوفایی و نور افشانی خود است.</p><p>خورشید بی وقفه ، نور خود را به جهانیان می بخشد. </p><p>هر روز با طلوعش ، امید و نشاط را به جهانیان هدیه می کند.</p><p>چه خوب است مانند خورشید ، پاک و بزرگ بودن.</p><p>چه خوب است لبخند زدن بی منت به دیگران.</p><p>خورشید مهربان ، بسیار دوستت دارم و ازت ممنونم که نگذاشتی ما بدون امید بمانیم و در سرما فرو رفته و نابود شویم.</p><p>خورشیدم☀️💛</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/127/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>مردم</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/126</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/126</guid>
		<pubDate>Tue, 04 Nov 2025 05:55:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی ها باید ماه ها یا حتی سال ها تمام توانشان را بگذارند و بجگند تا به ذره ای شادی برسند.
مردم به لبخند بدون نگرانی ، ترس و غم ، احتیاج دارند.
مردم آرامش ، امنیت و ثبات می خواهند. 
باید بتوانند با آرامش و بدون نگرانی سر بر بالین بگذارند.
نیاز دارند از آرامش و رفاه عزیزانشان ، لبخند بزنند.
باید آرام...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی ها باید ماه ها یا حتی سال ها تمام توانشان را بگذارند و بجگند تا به ذره ای شادی برسند.</p><p>مردم به لبخند بدون نگرانی ، ترس و غم ، احتیاج دارند.</p><p>مردم آرامش ، امنیت و ثبات می خواهند. </p><p>باید بتوانند با آرامش و بدون نگرانی سر بر بالین بگذارند.</p><p>نیاز دارند از آرامش و رفاه عزیزانشان ، لبخند بزنند.</p><p>باید آرامشی باشد که بتوانند به فردایی روشن فکر کنند.</p><p>باید نوری باشد تا آینده ای باشد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/126/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>چطور....</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/125</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/125</guid>
		<pubDate>Fri, 31 Oct 2025 03:51:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چطور میشه با عشق ، دم از غم زد؟
چطور میشه عشق در قلبم باشد و از خستگی ، شکستن و غم بگویم!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چطور میشه با عشق ، دم از غم زد؟</p><p>چطور میشه عشق در قلبم باشد و از خستگی ، شکستن و غم بگویم!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/125/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>درد</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/124</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/124</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Oct 2025 09:59:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی اوقات خندیدن ، درد است...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی اوقات خندیدن ، درد است...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/124/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>سکوت کافی است....</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/123</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/123</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Oct 2025 00:44:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی اوقات ، سکوت کافی است....
سکوتی عمیق که سرشار از هزاران احساس است
سرشار از معنی
حمایت
محبت
عشق
احترام
و قدر دانی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی اوقات ، سکوت کافی است....</p><p>سکوتی عمیق که سرشار از هزاران احساس است</p><p>سرشار از معنی</p><p>حمایت</p><p>محبت</p><p>عشق</p><p>احترام</p><p>و قدر دانی</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/123/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>آدما</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/122</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/122</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Oct 2025 00:36:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جالبه که آدما از آدما پناه میبرن به آدما]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جالبه که آدما از آدما پناه میبرن به آدما</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/122/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>حس زندگی</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/121</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/121</guid>
		<pubDate>Thu, 09 Oct 2025 00:31:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی جالبه که یه زمانی آدم یه سنگینی عجیبی رو قلبش حس میکنه و یه جوری ناامید و خسته اس از زندگی که دلش میخواد چشماش رو ببنده و دیگه باز نکنه. گاهی واقعا از زنده بودنش خوشحال نیست و برای مرگ تقلا میکنه؛ اما یه روز که همون حس سنگینی روی قلبش رو داره، یهو میبینه چقدر آروم شده و چقدر دلش میخواد باشه و ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی جالبه که یه زمانی آدم یه سنگینی عجیبی رو قلبش حس میکنه و یه جوری ناامید و خسته اس از زندگی که دلش میخواد چشماش رو ببنده و دیگه باز نکنه. گاهی واقعا از زنده بودنش خوشحال نیست و برای مرگ تقلا میکنه؛ اما یه روز که همون حس سنگینی روی قلبش رو داره، یهو میبینه چقدر آروم شده و چقدر دلش میخواد باشه و ادامه بده، دلش میخواد زندگی کنه و اون لحظه برای زنده بودنش خوشحاله.</p><p>من این حس رو تجربه کردم. چند روزی میشد که تبدیل به کسی شده بودم که هست اما نمی‌خواست باشه. این چند روز حالم خیلی بد بود و مدام گریه ام می‌گرفت و دیگه نمیخواستم باشم. امروز غروب به شدت اون حس سنگینی روی قلبم رو داشتم، یکم کتاب خوندم و بعد رفتم توی آشپزخونه و خواستم یکم آب بخورم که نگام به ماه افتاد. ناز تر و درخشان تر شده بود. نشستم رو صندلی و به ماه نگاه کردم. خیال پردازی کردم و با خودم صحبت کردم. وقتی اومدم تو اتاق از پنجره بازم ماه رو نگاه کردم و یهو به خودم اومدم و دیدم چقدر حالم بهتر شده.</p><p>اون لحظه یاد حرف کسی افتادم که بهم گفت: برای لذت ها زندگی کن حتی اگر لذت هات کوچیک باشن</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/121/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>فاصله</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/120</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/120</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Oct 2025 02:05:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی اوقات ، باید فاصله ای باشه تا خیلی چیز ها ، معنا پیدا کنن]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی اوقات ، باید فاصله ای باشه تا خیلی چیز ها ، معنا پیدا کنن</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/120/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>بحث</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/119</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/119</guid>
		<pubDate>Sat, 04 Oct 2025 00:38:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با کودکان وارد بحث نشوید،
حتی اگر از شما بزرگتر باشند!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با کودکان وارد بحث نشوید،</p><p>حتی اگر از شما بزرگتر باشند!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/119/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>حالم بده</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/118</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/118</guid>
		<pubDate>Mon, 29 Sep 2025 00:11:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از دیشب آنقدر حالم بده که میخوام کل روز رو گریه کنم، میخوام بشینم یه گوشه و خودم رو تو دنیای خیالم غرق کنم، میخوام خاطرات خوبم  رو با افراد بد فراموش کنم، میخوام از بند همه چیز رهاشم. میخوام فقط یکی باشه که بشینه و به حرفام گوش کنه، بی منت، بی قضاوت. اما به جای درد و دل کردن با کسی که دوسم داره و حا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از دیشب آنقدر حالم بده که میخوام کل روز رو گریه کنم، میخوام بشینم یه گوشه و خودم رو تو دنیای خیالم غرق کنم، میخوام خاطرات خوبم  رو با افراد بد فراموش کنم، میخوام از بند همه چیز رهاشم. میخوام فقط یکی باشه که بشینه و به حرفام گوش کنه، بی منت، بی قضاوت. اما به جای درد و دل کردن با کسی که دوسم داره و حالم براش مهمه باید اشک هامو از خانواده ام پنهان کنم. باید بلندشم و برای فردام تلاش کنم، فردایی که بهم تحمیل شده. میخوام آروم چشام رو ببندم و بخوابم، یه خواب ابدی، خواب مرگ.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/118/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>کلمات</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/117</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/117</guid>
		<pubDate>Sat, 27 Sep 2025 03:50:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برخی قلب ها ، با بیان کردن کلمات ؛ شکستند. 
و برخی قلب ها ، با بیان نکردن کلمات ؛ شکستند.
 
آنچه را نباید ، می‌گوییم و آنچه را که باید ، نمی گوییم....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برخی قلب ها ، با بیان کردن کلمات ؛ شکستند. </p><p>و برخی قلب ها ، با بیان نکردن کلمات ؛ شکستند.</p><p> </p><p>آنچه را نباید ، می‌گوییم و آنچه را که باید ، نمی گوییم....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/117/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>از گناه... نجس شده‌ام.</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/116</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/116</guid>
		<pubDate>Thu, 25 Sep 2025 18:13:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نجس شده‌ام،
نه از خاک،
که از گناهی که به جانم افتاد
و ریشه دواند در روحم،
بی‌آنکه کسی بفهمد.
در آینه که نگاه می‌کنم،
خودم را نمی‌شناسم؛
نه چشم‌هایم پاکی دارند،
نه لب‌هایم جرأت دعا.
سجاده‌ام را جمع کرده‌ام،
نه از بی‌اعتقادی،
که از شرم.
شرمی که از چشم‌هایم بالا می‌رود
و تا پیشانی‌ام می‌رسد
جایی که بای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>نجس شده‌ام،</u></strong><br><strong><u>نه از خاک،</u></strong><br><strong><u>که از گناهی که به جانم افتاد</u></strong><br><strong><u>و ریشه دواند در روحم،</u></strong><br><strong><u>بی‌آنکه کسی بفهمد.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>در آینه که نگاه می‌کنم،</u></strong><br><strong><u>خودم را نمی‌شناسم؛</u></strong><br><strong><u>نه چشم‌هایم پاکی دارند،</u></strong><br><strong><u>نه لب‌هایم جرأت دعا.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>سجاده‌ام را جمع کرده‌ام،</u></strong><br><strong><u>نه از بی‌اعتقادی،</u></strong><br><strong><u>که از شرم.</u></strong><br><strong><u>شرمی که از چشم‌هایم بالا می‌رود</u></strong><br><strong><u>و تا پیشانی‌ام می‌رسد</u></strong><br><strong><u>جایی که باید پیش خدا خم می‌شد…</u></strong><br><strong><u>و نمی‌شود.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>احساس می‌کنم دعایم</u></strong><br><strong><u>به سقف نمی‌رسد،</u></strong><br><strong><u>شاید چون دلم</u></strong><br><strong><u>از درون پوسیده،</u></strong><br><strong><u>شاید چون خدا</u></strong><br><strong><u>صدای آدم‌های نجس را نمی‌شنود…</u></strong><br><strong><u>یا شاید…</u></strong><br><strong><u>من باور کرده‌ام که دیگر شنیده نمی‌شوم.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>این گناه، این خطا،</u></strong><br><strong><u>هر چه بود، گذشت…</u></strong><br><strong><u>اما من ماندم</u></strong><br><strong><u>و باری از ندامت که سنگین‌تر از هر مجازاتی‌ست.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>کاش می‌شد برگردم،</u></strong><br><strong><u>کاش می‌شد دوباره پاک بود،</u></strong><br><strong><u>نه برای مردم،</u></strong><br><strong><u>نه برای قضاوت‌ها،</u></strong><br><strong><u>فقط برای آن نیمه‌ ای از خودم</u></strong><br><strong><u>که هنوز یک گوشه‌ی دور،</u></strong><br><strong><u>از شدت گریه می‌لرزد.</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/116/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>هدف‌های بزرگ</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/115</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/115</guid>
		<pubDate>Thu, 25 Sep 2025 09:02:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر قدم کوچک، هموارکننده راهِ بزرگ‌ترین هدف‌هاست.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هر قدم کوچک، هموارکننده راهِ بزرگ‌ترین هدف‌هاست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/115/comment</comments>
		<dc:creator>Nara</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Nara</category>
	</item>
	<item>
		<title>اصالت و شرف</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/114</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/114</guid>
		<pubDate>Mon, 22 Sep 2025 00:05:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اصالت و شرف گل هایی هستند که در باغچه هر کسی رشد نمی کنند.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اصالت و شرف گل هایی هستند که در باغچه هر کسی رشد نمی کنند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/114/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>غم و شادی</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/113</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/113</guid>
		<pubDate>Sun, 21 Sep 2025 01:39:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگر شاد بودی ، آهسته بخند تا غم ناراحت نشود.
اگر غمگین بودی ، آهسته گریه کن که شادی نا امید نشود.
چارلی چاپلین]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگر شاد بودی ، آهسته بخند تا غم ناراحت نشود.</p><p>اگر غمگین بودی ، آهسته گریه کن که شادی نا امید نشود.</p><p>چارلی چاپلین</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/113/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>چارلی چاپلین میگوید:</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/112</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/112</guid>
		<pubDate>Sun, 21 Sep 2025 00:22:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چارلى چاپلين میگوید:
پس از كلی فقر، به ثروت و شهرت رسیدم. 
آموخته ام كه با پول...
میتوان ساعت خريد، ولى زمان نه...
ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه...
ميتوان كتاب خريد، ولى دانش نه...
ميتوان دارو خريد، ولى سلامتى نه...
میتوان رختخواب خرید، ولی خواب راحت نه...
میتوان قلب خرید، اما عشق نه...
ارزش آدمها...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چارلى چاپلين میگوید:</p><p>پس از كلی فقر، به ثروت و شهرت رسیدم. </p><p>آموخته ام كه با پول...</p><p>میتوان ساعت خريد، ولى زمان نه...</p><p>ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه...</p><p>ميتوان كتاب خريد، ولى دانش نه...</p><p>ميتوان دارو خريد، ولى سلامتى نه...</p><p>میتوان رختخواب خرید، ولی خواب راحت نه...</p><p>میتوان قلب خرید، اما عشق نه...</p><p>ارزش آدمها به دارایی نیست،</p><p>به 'معرفت ' آنهاست.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/112/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>میترسم</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/111</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/111</guid>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2025 05:03:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از دوست داشته شدن...
از مهم شدن...
میترسم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">از دوست داشته شدن...</p><p style="text-align:center;">از مهم شدن...</p><p style="text-align:center;">میترسم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/111/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>میگه که:</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/110</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/110</guid>
		<pubDate>Fri, 19 Sep 2025 00:09:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[میگه که: هزارتا رویا کشته میشه، تا یاد بگیری زندگی رویایی نیست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>میگه که: هزارتا رویا کشته میشه، تا یاد بگیری زندگی رویایی نیست...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/110/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>فوت ، فوت</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/109</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/109</guid>
		<pubDate>Thu, 18 Sep 2025 01:46:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تا به حال به ارتباط فوت کردن شمع و فوت کردن افراد ، دقت کردین؟
وقتی شمعی را فوت میکنیم ؛ شمع ، نور و روشنایی و شعله آتشش را از دست می دهد.
و هنگامی که کسی فوت میکنه ، نور و روشنایی و زندگی اش را از دست می‌دهد.
《 فوت 》، با از دست دادن میاد.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تا به حال به ارتباط فوت کردن شمع و فوت کردن افراد ، دقت کردین؟</p><p>وقتی شمعی را فوت میکنیم ؛ شمع ، نور و روشنایی و شعله آتشش را از دست می دهد.</p><p>و هنگامی که کسی فوت میکنه ، نور و روشنایی و زندگی اش را از دست می‌دهد.</p><p>《 فوت 》، با از دست دادن میاد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/109/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>ماهِ امشب</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/108</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/108</guid>
		<pubDate>Mon, 15 Sep 2025 01:51:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[(امشب میخواستم یه پست دیگه بزارم ، ولی با نگاه به آسمان ، نظرم تغییر کرد.)
وقتی مثل همیشه ، توی آسمان ، دنبال ماه میگشتم ؛ نتونستم پیداش کنم.
صبر کردم...
ماه را دیدم.
مثل همیشه نورانی بود ؛ شاید یکم بیشتر از شب‌های قبل.
نورش زردِ خیلی زیبایی بود.
اما ، یه کم از ماه پنهان شده بود.
گویا ابر ها یا تاری...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>(امشب میخواستم یه پست دیگه بزارم ، ولی با نگاه به آسمان ، نظرم تغییر کرد.)</p><p>وقتی مثل همیشه ، توی آسمان ، دنبال ماه میگشتم ؛ نتونستم پیداش کنم.</p><p>صبر کردم...</p><p>ماه را دیدم.</p><p>مثل همیشه نورانی بود ؛ شاید یکم بیشتر از شب‌های قبل.</p><p>نورش زردِ خیلی زیبایی بود.</p><p>اما ، یه کم از ماه پنهان شده بود.</p><p>گویا ابر ها یا تاریکی شب ، قسمتی از ماه را در بر گرفته بودن.</p><p>از دیدن ماه لبخند زدم ولی خیلی زود ، ماه در تاریکی شب ، ناپدید شد.</p><p>پس از. مدتی ، دوباره ماه ، نمایان شد.</p><p>این بار هم مانند سری قبل ؛ تابان اما قسمتی از آن ، پنهان بود و خیلی سریع در دل شب ، فرو رفت.</p><p>باز هم صبر کردم...</p><p>قسمت کوچکی از ماه ، نمایان شد و باز هم مانند سری های گذشته.</p><p>چند دقیقه بعد ، ماه دوباره نمایان شد و قسمت بیشتری از آن ، نورانی بود.</p><p> </p><p>گویا ماه دارد بازی می کند.</p><p>پنهان میشود و مدتی کوتاه ، خود را نشان میدهد.</p><p>بی صبرانه ، چشم به آسمان میدوزم تا ماه را ببینم.</p><p>بالاخره ابر ها کنار رفتن و ماهِ نیمه ، نمایان شد</p><p>ماه ، روشن و تابان ، شاید یک دقیقه ، نمایان بود.</p><p>وقتی ماه ، در ابر ها و آسمان شب ، ناپدید شد ، انگار دلم گرفت.</p><p>اما باز هم منتظر ماندم...</p><p>ماه کاملا نمایان شد .</p><p>ابر ها از جلو ماه عبور می کردند اما فقط هاله ای تاریک روی ماه نمایان میشد و بعد ، کنار می رفت.</p><p>قبل از اینکه ماه دوباره در دل شب ، ناپدید شود ؛ از خدا خواهش کردم ، ماه نمایان و تابان بماند...</p><p>از خداوند ممنونم</p><p>ماه تا کنون حتی در هاله ای تاریک هم فرو نرفته است.</p><p>ماه ، برای من بسیار ارزشمند است.</p><p>من ، عاشق ماه هستم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/108/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>سنگین ترین وزنه</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/107</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/107</guid>
		<pubDate>Mon, 15 Sep 2025 00:11:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هیچ وزنه‌ای سنگین‌تر از بلند کردن خودت در روزهای ناامیدی نیست:)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ وزنه‌ای سنگین‌تر از بلند کردن خودت در روزهای ناامیدی نیست:)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/107/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>قضاوتِ شیطان</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/106</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/106</guid>
		<pubDate>Sun, 14 Sep 2025 01:44:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شیطان را قضاوت نکنید!
نه آدم ها در جایگاهی هستن که قضاوت کنن...
و نه از همه چیز ، آگاه اند...
 
 
قضاوتِ آگاهانه ، درد داره ؛
اما قضاوتِ ناآگاهانه ، خیلی بیشتر ، درد داره...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شیطان را قضاوت نکنید!</p><p>نه آدم ها در جایگاهی هستن که قضاوت کنن...</p><p>و نه از همه چیز ، آگاه اند...</p><p> </p><p> </p><p>قضاوتِ آگاهانه ، درد داره ؛</p><p>اما قضاوتِ ناآگاهانه ، خیلی بیشتر ، درد داره...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/106/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>اسب ها و بوی مهربانی</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/105</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/105</guid>
		<pubDate>Sun, 14 Sep 2025 00:16:30 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شنیده ام اسب ها بو می‌کشند که یک نفر مهربان است یا نه. خیال میکنم بویی است مثل گل؛ شاید مثل بوی اسطوخودوس یا مریم گلی روسی. اما مثل بوی گل رز نه؛ چون اسب ها می‌دانند رز خار دارد.
*اسب های مخفی بیمارستان بریار هیل]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شنیده ام اسب ها بو می‌کشند که یک نفر مهربان است یا نه. خیال میکنم بویی است مثل گل؛ شاید مثل بوی اسطوخودوس یا مریم گلی روسی. اما مثل بوی گل رز نه؛ چون اسب ها می‌دانند رز خار دارد.</p><p>*اسب های مخفی بیمارستان بریار هیل</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/105/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>دوست دارم ؛ اما....</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/104</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/104</guid>
		<pubDate>Sat, 13 Sep 2025 01:53:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خورشید و روز را دوست دارم....
اما نور و روشنایی روز ، برایم زیاد است
برای منی که در برابر آدم هایی که اطرافم هستن ؛ نقاب می زنم....
نقابی متفاوت با آنچه هستم.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خورشید و روز را دوست دارم....</p><p>اما نور و روشنایی روز ، برایم زیاد است</p><p>برای منی که در برابر آدم هایی که اطرافم هستن ؛ نقاب می زنم....</p><p>نقابی متفاوت با آنچه هستم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/104/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>کلمات</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/103</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/103</guid>
		<pubDate>Sat, 13 Sep 2025 00:14:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در جهانی زندگی میکنیم که کلمات بیشتر از ادما آدم می کشند:)‌]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در جهانی زندگی میکنیم که کلمات بیشتر از ادما آدم می کشند:)‌</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/103/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>خورشید و ماه</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/102</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/102</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Sep 2025 04:04:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خورشید همواره سمبلِ زندگی ، امید ، حقیقت و ایمان است
و ماه سمبلِ زیبایی
باهم تفاوت دارند اما هر دو ، فوق العاده هستند]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خورشید همواره سمبلِ زندگی ، امید ، حقیقت و ایمان است</p><p>و ماه سمبلِ زیبایی</p><p>باهم تفاوت دارند اما هر دو ، فوق العاده هستند</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/102/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>فریب</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/101</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/101</guid>
		<pubDate>Fri, 12 Sep 2025 00:18:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی یکی رو فریب میدی، به این فکر نکن که خیلی ساده بوده! به این فکر کن که چقدر بهت اعتماد داشته، پس در حقیقت باختی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی یکی رو فریب میدی، به این فکر نکن که خیلی ساده بوده! به این فکر کن که چقدر بهت اعتماد داشته، پس در حقیقت باختی...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/101/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>فقط همین</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/100</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/100</guid>
		<pubDate>Thu, 11 Sep 2025 21:59:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالم از بس خوبه یه غم سخت میخوام...💔:]..]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالم از بس خوبه یه غم سخت میخوام...💔:]..</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/100/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>🌟 تو لایق بهترین‌هایی 🌟</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/99</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/99</guid>
		<pubDate>Wed, 10 Sep 2025 14:32:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تغییر به معنای ترک کردن همه چیز نیست؛ بلکه یعنی پذیرش فرصت‌ها و چالش‌های جدید. هر لحظه‌ای که برای خودتان وقت می‌گذارید و به خودتان توجه می‌کنید، در واقع در حال ساختن زندگی‌ای هستید که شایسته‌اش هستید. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تغییر به معنای ترک کردن همه چیز نیست؛ بلکه یعنی پذیرش فرصت‌ها و چالش‌های جدید. هر لحظه‌ای که برای خودتان وقت می‌گذارید و به خودتان توجه می‌کنید، در واقع در حال ساختن زندگی‌ای هستید که شایسته‌اش هستید. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/99/comment</comments>
		<dc:creator>Nara</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>Nara</category>
	</item>
	<item>
		<title>مروارید</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/98</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/98</guid>
		<pubDate>Sun, 07 Sep 2025 02:02:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در هوایی که آرام ، آرام ، به سوی تاریکی می رفت ؛ مرواریدی درخشید.
مرواریدی که در تاریکی ، ظهور کرد.
مرواریدِ شب]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در هوایی که آرام ، آرام ، به سوی تاریکی می رفت ؛ مرواریدی درخشید.</p><p>مرواریدی که در تاریکی ، ظهور کرد.</p><p>مرواریدِ شب</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/98/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>صدای قلب</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/97</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/97</guid>
		<pubDate>Sat, 06 Sep 2025 02:28:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شنیدن صدای قلب ، برای برخی حیوانات ، آرامش بخش است.
فکر میکنم صدای قلب ، برای همه آرامش بخش هست.
صدایی که میگوید :
زندگی جریان داره...
من کنارتم....
من هستم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شنیدن صدای قلب ، برای برخی حیوانات ، آرامش بخش است.</p><p>فکر میکنم صدای قلب ، برای همه آرامش بخش هست.</p><p>صدایی که میگوید :</p><p style="text-align:center;">زندگی جریان داره...</p><p style="text-align:center;">من کنارتم....</p><p style="text-align:center;">من هستم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/97/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>دیگر نمی‌دانم…</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/96</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/96</guid>
		<pubDate>Fri, 05 Sep 2025 19:01:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیگر نمی‌دانم لبخندها را باور کنم یا سکوت‌ها را.
نمی‌دانم "دوستت دارم"ها راست‌اند، یا زهر شیرینی هستند که آهسته جانت را می‌گیرند.
این روزها آدم‌ها دروغ را با چنان لبخندِ صادقی می‌گویند که گاهی از صداقت، می‌ترسم…
من مانده‌ام با دلی که هر بار بی‌دفاع‌تر از پیش، به دست نگاه‌هایی افتاد که بلد بودند دروغ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>دیگر نمی‌دانم لبخندها را باور کنم یا سکوت‌ها را.</u></strong><br><strong><u>نمی‌دانم "دوستت دارم"ها راست‌اند، یا زهر شیرینی هستند که آهسته جانت را می‌گیرند.</u></strong><br><strong><u>این روزها آدم‌ها دروغ را با چنان لبخندِ صادقی می‌گویند که گاهی از صداقت، می‌ترسم…</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>من مانده‌ام با دلی که هر بار بی‌دفاع‌تر از پیش، به دست نگاه‌هایی افتاد که بلد بودند دروغ را در قالبِ عشق بپیچند.</u></strong><br><strong><u>با ذهنی که شب‌ها زیر بارِ "کاش نمی‌گفتم"، "کاش نمی‌باوریدم"، از هم می‌پاشد.</u></strong><br><strong><u>با چشمی که دیگر نمی‌داند اشکِ مقابلش از درد است یا نقاب…</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>باور کردن، سخت‌ترین کارِ دنیاست وقتی هزار بار باورت را لگد کرده‌اند.</u></strong><br><strong><u>و بدتر آن‌که… دیگر حتی نمی‌توانی به خودت اطمینان داشته باشی.</u></strong><br><strong><u>نکند این بار هم اشتباه کرده‌ باشم؟</u></strong><br><strong><u>نکند این بار هم چشمم حقیقت را ندیده باشد؟</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>می‌دانم که آدم‌ها قرار نیست همیشه راست بگویند،</u></strong><br><strong><u>اما کاش…</u></strong><br><strong><u>کاش دست‌کم دروغ را این‌قدر شبیهِ راست نمی‌گفتند.</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/96/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>اشتباه</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/95</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/95</guid>
		<pubDate>Fri, 05 Sep 2025 00:54:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اشتباهم ایــن بــود
هر جا رنـجيدم؛
خـــنديدم...
فكر کردند درد ندارد
ضربه هایشان را 
محكم تر زدند...!
#چارلی_چاپلین]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اشتباهم ایــن بــود</p><p>هر جا رنـجيدم؛</p><p>خـــنديدم...</p><p>فكر کردند درد ندارد</p><p>ضربه هایشان را </p><p>محكم تر زدند...!</p><p>#چارلی_چاپلین</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/95/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>هق  هق...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/94</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/94</guid>
		<pubDate>Thu, 04 Sep 2025 22:38:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالا من موندم و یه کنج خلوت
 که از سقفش غریبی چکه کرده
 تلاطم های امواج جدایی 
زده کاشونه ام رو صد تکه کرده]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>حالا من موندم و یه کنج خلوت</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u> که از سقفش غریبی چکه کرده</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u> تلاطم های امواج جدایی </u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>زده کاشونه ام رو صد تکه کرده</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/94/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>وقتی چشمانم آرام گیرند</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/93</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/93</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Sep 2025 15:02:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برسد روزی که چشمانم باز نشوند،
و دیگر نبینم غم‌ها را،
ندیده بگیرم تلخی‌های دنیا را،
و در سکوتِ ابدی، آرام بگیرم.
برسد روزی که دیگر خسته نباشم،
که دیگر نخواهم تحمل کنم زخم‌های زمان را،
و نفس‌هایم بی‌هیچ اضطرابی،
در آرامشی بی‌پایان جاری شوند.
اما تا آن روز،
چشمانم باز است،
شاهدِ تمام رنگ‌ها و سایه‌ها،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>برسد روزی که چشمانم باز نشوند،</u></strong><br><strong><u>و دیگر نبینم غم‌ها را،</u></strong><br><strong><u>ندیده بگیرم تلخی‌های دنیا را،</u></strong><br><strong><u>و در سکوتِ ابدی، آرام بگیرم.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>برسد روزی که دیگر خسته نباشم،</u></strong><br><strong><u>که دیگر نخواهم تحمل کنم زخم‌های زمان را،</u></strong><br><strong><u>و نفس‌هایم بی‌هیچ اضطرابی،</u></strong><br><strong><u>در آرامشی بی‌پایان جاری شوند.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>اما تا آن روز،</u></strong><br><strong><u>چشمانم باز است،</u></strong><br><strong><u>شاهدِ تمام رنگ‌ها و سایه‌ها،</u></strong><br><strong><u>با تمام دردها و شادی‌ها،</u></strong><br><strong><u>و دل‌ام به امید روزی که در آرامش فرو روم،</u></strong><br><strong><u>صبورانه می‌تپد...</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/93/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>برادر بزرگتر</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/92</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/92</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Sep 2025 02:49:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تجربه حس داشتن برادر بزرگتر ؛ خیلی خوبه
اینکه بدونی کسی از ته قلبش دوستت داره و کنارته
حتی اگر به زبان نیاره ؛ با نگاهش و با حضورش ، بهت نشون میده براش مهمی]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تجربه حس داشتن برادر بزرگتر ؛ خیلی خوبه</p><p>اینکه بدونی کسی از ته قلبش دوستت داره و کنارته</p><p>حتی اگر به زبان نیاره ؛ با نگاهش و با حضورش ، بهت نشون میده براش مهمی</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/92/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>یه وقتایی...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/91</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/91</guid>
		<pubDate>Wed, 03 Sep 2025 00:27:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه وقتایی هست که دلم میخواد توی بغل یکی جا خشک کنم و یه دل سیر گریه کنم. میخوام گریه کنم و هرچی که تو دلم هست رو بهش بگم. فقط میخوام یکی من رو در آغوش بگیره و باهام حرف بزنه و بزاره یکم باهاش درد و دل کنم.
احساس بدی داره که آدم چنین چیزی رو بخواد و چنین حسی داشته باشه اما مجبور بشه بره داخل دستشویی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه وقتایی هست که دلم میخواد توی بغل یکی جا خشک کنم و یه دل سیر گریه کنم. میخوام گریه کنم و هرچی که تو دلم هست رو بهش بگم. فقط میخوام یکی من رو در آغوش بگیره و باهام حرف بزنه و بزاره یکم باهاش درد و دل کنم.</p><p>احساس بدی داره که آدم چنین چیزی رو بخواد و چنین حسی داشته باشه اما مجبور بشه بره داخل دستشویی و گریه کنه تا کسی اشک هاش رو نبینه با این که از ته قلبش میخواد یکی متوجه حالش بشه و یکم دل داریش بده و باهاش راجب ناراحتیش حرف بزنه.</p><p>این شرایط رو...</p><p>من امشب دارم</p><p>کاش یکی بود که بتونم باهاش در مورد ناراحتیم حرف بزنم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/91/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>همیشه يادمان باشد:</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/90</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/90</guid>
		<pubDate>Mon, 01 Sep 2025 02:29:26 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هميشه يادمان باشد :
که نگفته‌ها را می‌توان گفت،
ولی گفته‌ها را نمی‌توان پس گرفت!
چه سنگ را به کوزه بزنی
چه کوزه را به سنگ؛
شکست با کوزه است...!
دل‌ها خیلی زود از حرف‌ها می‌شکنند!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هميشه يادمان باشد :</p><p>که نگفته‌ها را می‌توان گفت،</p><p>ولی گفته‌ها را نمی‌توان پس گرفت!</p><p>چه سنگ را به کوزه بزنی</p><p>چه کوزه را به سنگ؛</p><p>شکست با کوزه است...!</p><p>دل‌ها خیلی زود از حرف‌ها می‌شکنند!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/90/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>روزی که باران بارید.....</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/89</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/89</guid>
		<pubDate>Mon, 01 Sep 2025 02:06:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روزی که باران بارید ، همه چیز عوض شد...
حال و هوایم...
افکارم...
ذهنم...
احساساتم...
قلبم...
ناخودآگاهم...
اطرافم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">روزی که باران بارید ، همه چیز عوض شد...</p><p style="text-align:center;">حال و هوایم...</p><p style="text-align:center;">افکارم...</p><p style="text-align:center;">ذهنم...</p><p style="text-align:center;">احساساتم...</p><p style="text-align:center;">قلبم...</p><p style="text-align:center;">ناخودآگاهم...</p><p style="text-align:center;">اطرافم...</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/89/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>حصاری برای حفاظت</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/88</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/88</guid>
		<pubDate>Sun, 31 Aug 2025 01:21:32 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حصاری دیگر را اطراف خودم میکشم.
حصاری برای حفاظت از...
عشق
قلب
روح
جسم
ذهن
خود
و هر آنچه و هر آن کس که برای مهم ، ارزشمند و عزیز هستند]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">حصاری دیگر را اطراف خودم میکشم.</p><p style="text-align:center;">حصاری برای حفاظت از...</p><p style="text-align:center;">عشق</p><p style="text-align:center;">قلب</p><p style="text-align:center;">روح</p><p style="text-align:center;">جسم</p><p style="text-align:center;">ذهن</p><p style="text-align:center;">خود</p><p style="text-align:center;">و هر آنچه و هر آن کس که برای مهم ، ارزشمند و عزیز هستند</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/88/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>خودم را گم کرده‌ام</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/87</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/87</guid>
		<pubDate>Sat, 30 Aug 2025 22:00:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیگر نمی‌دانم کجای راه ایستاده‌ام...
نه ردّی از رؤیاهایم مانده، نه صدایی از امید.
من مانده‌ام و خودی که دیگر نمی‌شناسمش؛
خودی که خسته‌تر از آن است که بجنگد،
خاموش‌تر از آن است که فریاد بزند،
و شکسته‌تر از آن است که حتی فرو بریزد...
گاهی به آینه خیره می‌شوم و از خود می‌پرسم:
تو کی بودی؟
چرا شدی این‌ک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>دیگر نمی‌دانم کجای راه ایستاده‌ام...</u></strong><br><strong><u>نه ردّی از رؤیاهایم مانده، نه صدایی از امید.</u></strong><br><strong><u>من مانده‌ام و خودی که دیگر نمی‌شناسمش؛</u></strong><br><strong><u>خودی که خسته‌تر از آن است که بجنگد،</u></strong><br><strong><u>خاموش‌تر از آن است که فریاد بزند،</u></strong><br><strong><u>و شکسته‌تر از آن است که حتی فرو بریزد...</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>گاهی به آینه خیره می‌شوم و از خود می‌پرسم:</u></strong><br><strong><u>تو کی بودی؟</u></strong><br><strong><u>چرا شدی این‌که حالا هستی؟</u></strong><br><strong><u>چرا خاموشی، چرا دل‌مرده‌ای، چرا این‌قدر از خودت دلسردی؟</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>من هر روز، با بغضی در گلو بیدار می‌شوم</u></strong><br><strong><u>و شب‌ها را با اشکی پنهان‌تر از سایه‌، به خواب می‌روم...</u></strong><br><strong><u>نه کسی می‌فهمد، نه کسی می‌پرسد،</u></strong><br><strong><u>و نه حتی خودم توانِ پرسیدن دارم.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>می‌دانم...</u></strong><br><strong><u>شاید برای جهان، من فقط یک نفر باشم،</u></strong><br><strong><u>اما برای خودم، دیگر حتی یک </u></strong><i><strong><u>هیچ</u></strong></i><strong><u> هم نیستم.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>همه‌ی آن صبوری‌ها، همه‌ی آن لبخندهای ساختگی،</u></strong><br><strong><u>همه‌ی تظاهر به خوب بودن...</u></strong><br><strong><u>همه را کرده‌ام، اما انگار تهِ این مسیر،</u></strong><br><strong><u>هیچ دستی نیست که دستم را بگیرد،</u></strong><br><strong><u>هیچ نوری نیست که از دور صدایم بزند...</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>من از خودم ناامید شده‌ام...</u></strong><br><strong><u>نه از دنیا، نه از آدم‌ها،</u></strong><br><strong><u>بلکه از کسی که قرار بود تکیه‌گاهم باشد:</u></strong><br><strong><u>خودم...</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>و چه دردی دارد،</u></strong><br><strong><u>وقتی حتی خودت هم دیگر به خودت باور نداری...</u></strong><br><strong><u>وقتی نگاهت، خودت را هم سرزنش می‌کند،</u></strong><br><strong><u>وقتی قلبت، دیگر تپیدن را نه برای زندگی، که فقط برای زنده‌ماندن ادامه می‌دهد...</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>کاش کسی می‌فهمید،</u></strong><br><strong><u>کاش کسی یک لحظه، فقط یک لحظه،</u></strong><br><strong><u>با عمقِ نگاهِ من، این تاریکی را می‌دید...</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/87/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>خسته از ایستادن</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/86</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/86</guid>
		<pubDate>Sat, 30 Aug 2025 03:37:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به سختی چشمانم را باز می کنم.
تلاش می‌کنم و بلند می شوم.
بلند می شوم اما به سختی.
بلند می شوم اما خسته ام.
چشم هایم ، خالی از امید هستند....
لب هایم ، ترک خورده اند.....
صورتم ، بی جان است.....
شانه هایم ، افتاده اند....
کمرم ، خم شده است....
زانو هایم ، لرزان اند....
پاهایم ، توانی ندارند.....
دیگر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">به سختی چشمانم را باز می کنم.</p><p style="text-align:center;">تلاش می‌کنم و بلند می شوم.</p><p style="text-align:center;">بلند می شوم اما به سختی.</p><p style="text-align:center;">بلند می شوم اما خسته ام.</p><p style="text-align:center;">چشم هایم ، خالی از امید هستند....</p><p style="text-align:center;">لب هایم ، ترک خورده اند.....</p><p style="text-align:center;">صورتم ، بی جان است.....</p><p style="text-align:center;">شانه هایم ، افتاده اند....</p><p style="text-align:center;">کمرم ، خم شده است....</p><p style="text-align:center;">زانو هایم ، لرزان اند....</p><p style="text-align:center;">پاهایم ، توانی ندارند.....</p><p style="text-align:center;">دیگر توان ایستادن ، ندارم.</p><p style="text-align:center;">تلاش می‌کنم بایستم ؛ نه محکم ، بلکه ، فقط ، بایستم.</p><p style="text-align:center;">سرم را بالا می گیرم.</p><p style="text-align:center;">ناگهان.....</p><p style="text-align:center;">تمام توانم ، فرو می پاشد.</p><p style="text-align:center;">زانو هایم ، آشکارا می لرزند و پاهایم ، وزنم را رها می کنند.</p><p style="text-align:center;">در یک لحظه ، به زمین می افتم.</p><p style="text-align:center;">دیگر توانی برای ادامه دادن ندارم....</p><p style="text-align:center;">شاید روزِ رفتنِ من ، نزدیک باشد....</p><p style="text-align:center;">شاید....</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/86/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>قلبِ ابرومندم...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/85</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/85</guid>
		<pubDate>Thu, 28 Aug 2025 19:13:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[قلب ابرومندم تلخی را فرو خورد و مثل همیشه صورت سرخ کرد با سیلی!
به چهره‌ام گرد بی‌تفاوتی پاشیدم و به جان خریدم فداکاری هر روزه ی قلبم را...
هر روز، با همان تلخی تلخ، با همان سیلی که رنگ رخسار را سرخ می‌کند،
قلبم مثل کوهی بی‌صدا و صبور، دردها را به دوش کشید،
و من میان این همه بی‌تفاوتی، فداکاری‌اش را...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>قلب ابرومندم تلخی را فرو خورد و مثل همیشه صورت سرخ کرد با سیلی!</u></strong><br><strong><u>به چهره‌ام گرد بی‌تفاوتی پاشیدم و به جان خریدم فداکاری هر روزه ی قلبم را...</u></strong><br><strong><u>هر روز، با همان تلخی تلخ، با همان سیلی که رنگ رخسار را سرخ می‌کند،</u></strong><br><strong><u>قلبم مثل کوهی بی‌صدا و صبور، دردها را به دوش کشید،</u></strong><br><strong><u>و من میان این همه بی‌تفاوتی، فداکاری‌اش را به جان خریدم،</u></strong><br><strong><u>بی‌هیچ شکوه‌ای، بی‌هیچ ناله‌ای، فقط با عشقی عمیق و سرشار از سکوت.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>چقدر دل باید بزرگ باشد، که این همه درد را تاب بیاورد،</u></strong><br><strong><u>چقدر دل باید قوی باشد، که این همه بی‌تفاوتی را به خود راه دهد،</u></strong><br><strong><u>و من هر روز شاهد این فداکاریِ بی‌صدا،</u></strong><br><strong><u>هر روز عاشق‌تر می‌شوم از این قلبِ ابرومندم...</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/85/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>دل‌خستگی...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/84</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/84</guid>
		<pubDate>Thu, 28 Aug 2025 01:45:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دل‌خستگی، آن لحظه‌ای‌ست
که نه اشک می‌خواهد،
نه آغوشی برای پناه،
و نه حتی واژه‌ای برای گفتن.
تنها می‌نشینی در کنج سکوتی بی‌انتها،
با دلی که نه زخمی‌ست،
نه عاشق،
نه امیدوار...
بلکه فقط خسته است.
خسته از بودن،
از وانمود کردن،
از لبخندهایی که پشتشان،
هیچ نوری نیست...
دل، وقتی خسته می‌شود،
نه به رفتن می‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>دل‌خستگی، آن لحظه‌ای‌ست</u></strong><br><strong><u>که نه اشک می‌خواهد،</u></strong><br><strong><u>نه آغوشی برای پناه،</u></strong><br><strong><u>و نه حتی واژه‌ای برای گفتن.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>تنها می‌نشینی در کنج سکوتی بی‌انتها،</u></strong><br><strong><u>با دلی که نه زخمی‌ست،</u></strong><br><strong><u>نه عاشق،</u></strong><br><strong><u>نه امیدوار...</u></strong><br><strong><u>بلکه فقط خسته است.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>خسته از بودن،</u></strong><br><strong><u>از وانمود کردن،</u></strong><br><strong><u>از لبخندهایی که پشتشان،</u></strong><br><strong><u>هیچ نوری نیست...</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>دل، وقتی خسته می‌شود،</u></strong><br><strong><u>نه به رفتن می‌اندیشد،</u></strong><br><strong><u>نه به ماندن،</u></strong><br><strong><u>بلکه در میانه‌ای گم می‌شود،</u></strong><br><strong><u>جایی میان گذشته‌ای که سوخته،</u></strong><br><strong><u>و آینده‌ای که نمی‌خواهد آمدنش را بشنود.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>دل‌خستگی، شبیه پاییز است؛</u></strong><br><strong><u>آرام، غمگین،</u></strong><br><strong><u>و بی‌ادعا فرو می‌ریزد،</u></strong><br><strong><u>بی‌آن‌که کسی بفهمد</u></strong><br><strong><u>چقدر برگ،</u></strong><br><strong><u>چقدر رؤیا،</u></strong><br><strong><u>از شاخه‌های روحت افتاده‌اند...</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/84/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>عشق پاک</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/83</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/83</guid>
		<pubDate>Wed, 27 Aug 2025 10:24:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم ز عشق تو مگر جدا شود؟ زان خوشه که بی‌تو نه به دست آید راهی.تو دانی که چه گویی با دلِ ما، عشق پاک است گرچه در لباسِ دنیا پنهان است.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://uploadkon.ir/uploads/291927_25a.jpg" alt="" /></p><ul><li>دلم ز عشق تو مگر جدا شود؟ زان خوشه که بی‌تو نه به دست آید راهی.</li><li>تو دانی که چه گویی با دلِ ما، عشق پاک است گرچه در لباسِ دنیا پنهان است.</li></ul>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/83/comment</comments>
		<dc:creator>Nara</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://uploadkon.ir/uploads/291927_25a.jpg" type="image/jpeg" />
		<enclosure url="https://uploadkon.ir/uploads/291927_25a.jpg" length="0" type="image/jpeg" />
		<category>Nara</category>
	</item>
	<item>
		<title>تاب‌آوری در سکوت</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/82</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/82</guid>
		<pubDate>Tue, 26 Aug 2025 16:02:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چقدر خسته‌ام…
از این همه کوششی که گویی بی‌ثمر است،
از زخمی که زبانِ تلخِ مردم بر جانم نهاده،
از بارِ سنگینی که هر روز بر دوشم افزوده می‌شود.
دل به امیدی بسته‌ام،
اما تنهایی چنان سهمگین است که گاهی جان به لب می‌آید،
کاش دستی بود که در این تاریکی بگیرد دستم را،
کاش صدایی بود که در میان سکوتِ شکست‌ها،...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>چقدر خسته‌ام…</u></strong><br><strong><u>از این همه کوششی که گویی بی‌ثمر است،</u></strong><br><strong><u>از زخمی که زبانِ تلخِ مردم بر جانم نهاده،</u></strong><br><strong><u>از بارِ سنگینی که هر روز بر دوشم افزوده می‌شود.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>دل به امیدی بسته‌ام،</u></strong><br><strong><u>اما تنهایی چنان سهمگین است که گاهی جان به لب می‌آید،</u></strong><br><strong><u>کاش دستی بود که در این تاریکی بگیرد دستم را،</u></strong><br><strong><u>کاش صدایی بود که در میان سکوتِ شکست‌ها، مرا به ادامه دادن ترغیب کند.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>اما هیچ‌کس نیست،</u></strong><br><strong><u>و من مانده‌ام و این خستگی عمیق،</u></strong><br><strong><u>که شاید تنها راه رهایی‌اش، تاب آوردن است…</u></strong><br><strong><u>تاب آوردن تا روزی روشن‌تر، فرا رسد.</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/82/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>اولین بار...</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/81</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/81</guid>
		<pubDate>Tue, 26 Aug 2025 01:39:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اولین بارِ خیلی چیز ها ، هرگز فراموش نمیشه...
اولین باری که بی دلیل ، استرس گرفتی...
اولین باری که بی دلیل ، گریه کردی...
اولین باری که کسی اعتمادت را شکست...
اولین باری که شکستی...
اولین باری که کسی وارد تنهایی ات شد و دستت را گرفت...
اولین باری که عشق را تجربه کردی...
اولین باری که با شادی عزیز تر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;">اولین بارِ خیلی چیز ها ، هرگز فراموش نمیشه...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که بی دلیل ، استرس گرفتی...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که بی دلیل ، گریه کردی...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که کسی اعتمادت را شکست...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که شکستی...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که کسی وارد تنهایی ات شد و دستت را گرفت...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که عشق را تجربه کردی...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که با شادی عزیز ترین فرد زندگیت ، قلبت پر کشید و لبریز از شادی شد...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که با غم او ، دنیایت ویران شد و قلبت شکست...</p><p style="text-align:center;">اولین باری که با شکسته شدن عزیزانت ، شکستی...</p><p style="text-align:center;">💔💔💔💔</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/81/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>سکوت حقیقت</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/80</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/80</guid>
		<pubDate>Tue, 26 Aug 2025 01:06:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی پول حرف میزنه حقیقت سکوت میکنه!]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی پول حرف میزنه حقیقت سکوت میکنه!</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/80/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>لبخندی که درد دارد</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/79</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/79</guid>
		<pubDate>Tue, 26 Aug 2025 00:31:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چه غم‌انگیز است لبخندی که برای دیگران می‌زنی، نه برای خودت.
وقتی که دلت هوای گریه دارد، اما چشمانت، بی‌صدا می‌خندند...
چه تلخ است لحظه‌ای که بغضت را فرو می‌دهی، فقط برای اینکه کسی نپرسد: «چی شده؟»
چون نمی‌دانی جوابش را چطور بگویی،
یا شاید،
چون می‌دانی کسی حوصله شنیدنش را ندارد.
آدم گاهی خسته می‌شود...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>چه غم‌انگیز است لبخندی که برای دیگران می‌زنی، نه برای خودت.</u></strong><br><strong><u>وقتی که دلت هوای گریه دارد، اما چشمانت، بی‌صدا می‌خندند...</u></strong><br><strong><u>چه تلخ است لحظه‌ای که بغضت را فرو می‌دهی، فقط برای اینکه کسی نپرسد: «چی شده؟»</u></strong><br><strong><u>چون نمی‌دانی جوابش را چطور بگویی،</u></strong><br><strong><u>یا شاید،</u></strong><br><strong><u>چون می‌دانی کسی حوصله شنیدنش را ندارد.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>آدم گاهی خسته می‌شود از این بازی بی‌پایانِ “خوبم، ممنون.”</u></strong><br><strong><u>از تظاهر به آرامشی که نیست...</u></strong><br><strong><u>از نقابی که لبخند را وام گرفته تا دلش را پنهان کند.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>و این دردناک‌ترین نوع تنهایی‌ست؛</u></strong><br><strong><u>وقتی در میان خنده‌هایت، هیچ‌کس صدای شکستن دلت را نمی‌شنود.</u></strong><br><strong><u>آدمی که خودش را خوشحال جلوه می‌دهد، همیشه خوشحال نیست…</u></strong><br><strong><u>او فقط بلد شده است غمش را جایی در سکوت دفن کند؛</u></strong><br><strong><u>در دل شب،</u></strong><br><strong><u>در گوشه‌ای از اتاق،</u></strong><br><strong><u>یا در میان شعرهایی که هیچ‌کس نمی‌خواند.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>کاش می‌شد یک‌بار، فقط یک‌بار،</u></strong><br><strong><u>بی‌هراسِ قضاوت،</u></strong><br><strong><u>گریه کرد و گفت: "من خوب نیستم..."</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/79/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>عقل</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/78</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/78</guid>
		<pubDate>Mon, 25 Aug 2025 01:14:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اگر عقل امروز را داشتم کارهای دیروز را نمیکردم؛
اما اگر کارهای دیروز را نمیکردم عقل امروز را نداشتم.
-افلاطون-]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اگر عقل امروز را داشتم کارهای دیروز را نمیکردم؛</p><p>اما اگر کارهای دیروز را نمیکردم عقل امروز را نداشتم.</p><p>-افلاطون-</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/78/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>دوست‌داشتن</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/77</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/77</guid>
		<pubDate>Sun, 24 Aug 2025 12:39:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گفتی دوستم داری، ولی نه اون‌قدری که کنارم بمونی... و این از همه بدتره، بدترین جورِ دوست‌داشتنه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گفتی دوستم داری، ولی نه اون‌قدری که کنارم بمونی... و این از همه بدتره، بدترین جورِ دوست‌داشتنه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/77/comment</comments>
		<dc:creator>Nara</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Nara</category>
	</item>
	<item>
		<title>او گفت :</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/76</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/76</guid>
		<pubDate>Sun, 24 Aug 2025 01:50:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[برخی افراد کار هایی می کنن یا حرفایی می زنن که اگر قبلا انجام می دادن یا بیان می کردن ؛ خیلی روم تاثیر منفی میذاشت و ناراحت و عصبی میشدم
ولی الان ، به خودم میگم مهم نیست ، اهمیت نداره و واقعا هم همین طوره
دیگه برام مهم نیست اون افراد چی راجبم فکر می کنن ، چه بهم می گن و چه کاری انجام میدن .
حالا میت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>برخی افراد کار هایی می کنن یا حرفایی می زنن که اگر قبلا انجام می دادن یا بیان می کردن ؛ خیلی روم تاثیر منفی میذاشت و ناراحت و عصبی میشدم</p><p>ولی الان ، به خودم میگم مهم نیست ، اهمیت نداره و واقعا هم همین طوره</p><p>دیگه برام مهم نیست اون افراد چی راجبم فکر می کنن ، چه بهم می گن و چه کاری انجام میدن .</p><p>حالا میتونم از خودم حفاظت کنم و اجازه ندم اون افراد ، روم تاثیر بذارن .</p><p>چون برام ارزشی ندارن و دلیلی نداره حتی یک لحظه از وقتم را براشون ، تلف کنم .</p><p>آدمایی هستن که لیاقت یک لحظه وقتِ دیگران را ندارن ؛ چه برسه به اینکه کسی بهشون اجازه بده روش تاثیر بذارن ، برنجوننش و خُردش کنن .</p><p>بنظرم ، اگر به کسی که شایستگی وقتت را نداره ، اجازه ندی وقتت را بگیره ؛ زندگی راحت تر میشه ؛ صبرت برای چیزای مهم ، تحلیل میره ؛ تحملت برای چیزای مهم تر ، صرف میشه ؛ وقتت برای کسانی میمونه که برات مهم و عزیز هستن و تمام زندگیت ، میشه عزیزانت و افرادی که برات مهم هستن .</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/76/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>پروازِ بی‌بازگشت</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/75</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/75</guid>
		<pubDate>Sat, 23 Aug 2025 12:42:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خسته‌ام...
نه از راه، که از ایستادن در میانه‌ی راه.
از بودن‌هایی که نبودند، از گفتن‌هایی که نشنیده ماندند،
از نگاهی که گرم می‌نمود و قلبی که یخ‌زده بود...
جهانی‌ست پر از سردگرمی؛
آدم‌ها لبخند می‌زنند،
اما نگاهشان بوی وداع می‌دهد.
من اما دیگر تاب این نوسانِ مدام را ندارم.
نمی‌خواهم نیمه‌دوست باشم،
نی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>خسته‌ام...</u></strong><br><strong><u>نه از راه، که از ایستادن در میانه‌ی راه.</u></strong><br><strong><u>از بودن‌هایی که نبودند، از گفتن‌هایی که نشنیده ماندند،</u></strong><br><strong><u>از نگاهی که گرم می‌نمود و قلبی که یخ‌زده بود...</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>جهانی‌ست پر از سردگرمی؛</u></strong><br><strong><u>آدم‌ها لبخند می‌زنند،</u></strong><br><strong><u>اما نگاهشان بوی وداع می‌دهد.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>من اما دیگر تاب این نوسانِ مدام را ندارم.</u></strong><br><strong><u>نمی‌خواهم نیمه‌دوست باشم،</u></strong><br><strong><u>نیمه‌مانده، نیمه‌رفته...</u></strong><br><strong><u>نیمه‌زنده در میان خاطراتِ ناتمام.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>می‌خواهم بال‌هایم را – این پرهای خاک‌خورده‌ی امید –</u></strong><br><strong><u>از غبار تردید بتکانم</u></strong><br><strong><u>و پر بکشم…</u></strong><br><strong><u>نه برای رسیدن، که برای رهایی.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>رهایی از هر آن‌چه نگاهم را زمین‌گیر کرد،</u></strong><br><strong><u>از هر صدایی که سکوت را شکست،</u></strong><br><strong><u>بی‌آنکه چیزی بگوید.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>بگذار بروم…</u></strong><br><strong><u>در بلندای آسمانی که هیچ‌کس دستش به من نمی‌رسد،</u></strong><br><strong><u>جایی که نه قضاوتی هست، نه انتظاری،</u></strong><br><strong><u>فقط منم و پرواز…</u></strong><br><strong><u>و شاید، آرامشی که سال‌هاست گمش کرده‌ام.</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/75/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>شیطان و آدم</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/74</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/74</guid>
		<pubDate>Sat, 23 Aug 2025 01:35:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[و تنها شیطان متوجه شد آدم کیست که به او سجده نکرد:)]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>و تنها شیطان متوجه شد آدم کیست که به او سجده نکرد:)</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/74/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>کینه</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/73</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/73</guid>
		<pubDate>Fri, 22 Aug 2025 00:24:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[درسته کینه خوب نیست
ولی زشته یه بدی هایی
بی جواب بمونه]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درسته کینه خوب نیست</p><p>ولی زشته یه بدی هایی</p><p>بی جواب بمونه</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/73/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>سکوت گناهکار</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/72</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/72</guid>
		<pubDate>Thu, 21 Aug 2025 16:03:17 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم سنگینی می‌کند از حرف‌هایی که نگفته مانده‌اند،
از گناهانی که به زبان نیامده‌اند،
از باری که شانه‌هایم را خرد می‌کند اما هیچ کس نمی‌داند.
چقدر دلم می‌خواهد یک بار، فقط یک بار،
با کسی بی‌پرده بنشینم و بگویم،
بگویم از تمام شکست‌ها،
از تمام آن لحظه‌هایی که خطا کردم و دلم شکست،
از آن تاریکی‌هایی که در...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>دلم سنگینی می‌کند از حرف‌هایی که نگفته مانده‌اند،</u></strong><br><strong><u>از گناهانی که به زبان نیامده‌اند،</u></strong><br><strong><u>از باری که شانه‌هایم را خرد می‌کند اما هیچ کس نمی‌داند.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>چقدر دلم می‌خواهد یک بار، فقط یک بار،</u></strong><br><strong><u>با کسی بی‌پرده بنشینم و بگویم،</u></strong><br><strong><u>بگویم از تمام شکست‌ها،</u></strong><br><strong><u>از تمام آن لحظه‌هایی که خطا کردم و دلم شکست،</u></strong><br><strong><u>از آن تاریکی‌هایی که در قلبم جا خوش کرده‌اند.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>اما هر بار که دهانم باز می‌شود،</u></strong><br><strong><u>کلمات می‌میرند،</u></strong><br><strong><u>و سکوت می‌شود پناه امنِ رازهای نهانم.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>می‌ترسم، می‌ترسم که اگر بگویم،</u></strong><br><strong><u>تمام آن‌ها که دوستشان دارم،</u></strong><br><strong><u>از من روی برگردانند،</u></strong><br><strong><u>یا بدتر، من را همان‌گونه که هستم نبینند.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>اما چقدر دردناک است،</u></strong><br><strong><u>این سکوتِ سنگین،</u></strong><br><strong><u>که هر نفس را تنگ‌تر می‌کند،</u></strong><br><strong><u>و دلم را هر روز بیشتر در خود غرق می‌کند.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>شاید اگر جرئت کنم،</u></strong><br><strong><u>اگر فقط یک بار صدای شکسته‌ام را به گوش کسی برسانم،</u></strong><br><strong><u>بتوانم بار این گناهِ بی‌صدا را زمین بگذارم،</u></strong><br><strong><u>و خودم را دوباره از نو ببینم.</u></strong></p><p style="text-align:center;"><strong><u>تو هم گاهی در این سکوت خفه شده‌ای؟</u></strong><br><strong><u>یا فقط منم که به دنبال جرأتِ حرف زدن می‌گردم؟</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/72/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
	<item>
		<title>از بین رفتنِ لبخند ها</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/71</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/71</guid>
		<pubDate>Thu, 21 Aug 2025 01:06:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعضی وقت ها ، عشق ، تمامِ لبخند هایت را از بین می برد...
اما از بین رفتن لبخند هایت ، برایت ناراحت کننده نیست ؛ بلکه خوشحال کننده است...
زیرا لبخند هایت با یاد آوری عشق ، از بین رفته اند.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی وقت ها ، <span style="color:hsl(319,100%,70%);">عشق</span> ، تمامِ لبخند هایت را از بین می برد...</p><p>اما از بین رفتن لبخند هایت ، برایت ناراحت کننده نیست ؛ بلکه خوشحال کننده است...</p><p>زیرا لبخند هایت با یاد آوری <span style="color:hsl(319,100%,70%);">عشق</span> ، از بین رفته اند.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/71/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>دریا و مرداب</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/70</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/70</guid>
		<pubDate>Thu, 21 Aug 2025 00:21:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[«برای کسانی دریا بودم 
که لیاقت‌شان در حد مرداب بود!»]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>«برای کسانی دریا بودم </p><p>که لیاقت‌شان در حد مرداب بود!»</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/70/comment</comments>
		<dc:creator>𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>Elizabeth</category>
	</item>
	<item>
		<title>دوستی و امید</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/69</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/69</guid>
		<pubDate>Wed, 20 Aug 2025 01:42:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوستی و امید ، نقطه شباهت جالبی دارند:
پیدا کردن دوستِ خوب ، سخت است...
اما حفظ دوستِ خوب ، از پیدا کردن آن ، سخت تر است
گاهی امیدوار شدن ، سخت است....
اما امیدوار بودن و ماندن ، بسیار سخت تر است
بدست آوردن هردو ، سخت ؛ اما حفظ شان ، سخت تر است]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوستی و امید ، نقطه شباهت جالبی دارند:</p><p>پیدا کردن دوستِ خوب ، سخت است...</p><p>اما حفظ دوستِ خوب ، از پیدا کردن آن ، سخت تر است</p><p>گاهی امیدوار شدن ، سخت است....</p><p>اما امیدوار بودن و ماندن ، بسیار سخت تر است</p><p>بدست آوردن هردو ، سخت ؛ اما حفظ شان ، سخت تر است</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/69/comment</comments>
		<dc:creator>𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>lelia</category>
	</item>
	<item>
		<title>مه بی‌حوصلگی</title>
		<link>https://black5.blogix.ir/post/68</link>
		<guid isPermaLink="true">https://black5.blogix.ir/post/68</guid>
		<pubDate>Tue, 19 Aug 2025 17:00:00 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند سال است که بی‌حوصله‌ام،
نه به آن بی‌حوصلگی گذرا،
که شبیه مه غلیظی‌ست که روی جانم نشسته،
و هیچ نوری را راهی نیست.
نمی‌دانم چرا این‌قدر سنگین شده‌ام،
مثل دریایی که موج‌هایش آرام شده‌اند،
اما در عمقش، طوفانی بی‌پایان جریان دارد.
هر روز که چشم باز می‌کنم،
حس می‌کنم تکه‌ای از خودم گم شده،
گم شده در گ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><u>چند سال است که بی‌حوصله‌ام،</u></strong><br><strong><u>نه به آن بی‌حوصلگی گذرا،</u></strong><br><strong><u>که شبیه مه غلیظی‌ست که روی جانم نشسته،</u></strong><br><strong><u>و هیچ نوری را راهی نیست.</u></strong><br><strong><u>نمی‌دانم چرا این‌قدر سنگین شده‌ام،</u></strong><br><strong><u>مثل دریایی که موج‌هایش آرام شده‌اند،</u></strong><br><strong><u>اما در عمقش، طوفانی بی‌پایان جریان دارد.</u></strong><br><strong><u>هر روز که چشم باز می‌کنم،</u></strong><br><strong><u>حس می‌کنم تکه‌ای از خودم گم شده،</u></strong><br><strong><u>گم شده در گرداب تنهایی،</u></strong><br><strong><u>که هر چه تلاش می‌کنم دست بگیرمش،</u></strong><br><strong><u>از لای انگشتانم می‌لغزد.</u></strong><br><strong><u>سه سال است این سکوت خفه‌کننده همراه من است،</u></strong><br><strong><u>بی‌آنکه بفهمم چرا،</u></strong><br><strong><u>بی‌آنکه بتوانم فریاد بزنم،</u></strong><br><strong><u>تنها مانده‌ام با حسرت بودن در جایی که نیستم،</u></strong><br><strong><u>و بغضی که هیچگاه آرام نمی‌شود.</u></strong><br><strong><u>ای کاش می‌شد با یک نفس عمیق،</u></strong><br><strong><u>این غم سنگین را از سینه بیرون بریزم،</u></strong><br><strong><u>و دوباره با دل روشن و حوصله‌ای تازه،</u></strong><br><strong><u>به زندگی برگردم...</u></strong><br><strong><u>اما هنوز همانجا ایستاده‌ام،</u></strong><br><strong><u>در تاریکی این بی‌حوصلگی بی‌پایان،</u></strong><br><strong><u>که آرام آرام جانم را می‌خورد.</u></strong></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://black5.blogix.ir/post/68/comment</comments>
		<dc:creator>دُژَمـ</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>samieyeh</category>
	</item>
</channel>
</rss>