در سکوتی نرم، دستهایمان گره خورده،
در میان سایهها، قصهای ناگفته است.
لبخندت چون نسیمی، بر دل میگذرد،
و من در این خیال، گم شدهام.
در سکوتی نرم، دستهایمان گره خورده،
در میان سایهها، قصهای ناگفته است.
لبخندت چون نسیمی، بر دل میگذرد،
و من در این خیال، گم شدهام.
چشم انتظار کسی در دل شب
که بیاید و بگوید: "نمیرم"
اما در این سکوت غمانگیز
فقط یاد تو، مونس ماست
وقتی به دریا نگاه میکنم،
انگار به عمق احساساتم نگاه میکنم.
نه نفرینت می کنم
و نه میسپارمت به کارما
همین که هیچ کس اندازه من دوست نداره بسه
در میانهی شب،
نور یک شمع میتواند
تاریکی را به روشنی تبدیل کند.
به من مداد سیاه دادن
و گفتن زندگیتو رنگی بکش
یادآور امیدهایی است
که هنوز در قلب همه ما زندهاند.
وقتهایی میآید که
باید یاد بگیریم ناامیدی را آرام کنار بگذاریم.