(امشب میخواستم یه پست دیگه بزارم ، ولی با نگاه به آسمان ، نظرم تغییر کرد.)
وقتی مثل همیشه ، توی آسمان ، دنبال ماه میگشتم ؛ نتونستم پیداش کنم.
صبر کردم...
ماه را دیدم.
مثل همیشه نورانی بود ؛ شاید یکم بیشتر از شبهای قبل.
نورش زردِ خیلی زیبایی بود.
اما ، یه کم از ماه پنهان شده بود.
گویا ابر ها یا تاریکی شب ، قسمتی از ماه را در بر گرفته بودن.
از دیدن ماه لبخند زدم ولی خیلی زود ، ماه در تاریکی شب ، ناپدید شد.
پس از. مدتی ، دوباره ماه ، نمایان شد.
این بار هم مانند سری قبل ؛ تابان اما قسمتی از آن ، پنهان بود و خیلی سریع در دل شب ، فرو رفت.
باز هم صبر کردم...
قسمت کوچکی از ماه ، نمایان شد و باز هم مانند سری های گذشته.
چند دقیقه بعد ، ماه دوباره نمایان شد و قسمت بیشتری از آن ، نورانی بود.
گویا ماه دارد بازی می کند.
پنهان میشود و مدتی کوتاه ، خود را نشان میدهد.
بی صبرانه ، چشم به آسمان میدوزم تا ماه را ببینم.
بالاخره ابر ها کنار رفتن و ماهِ نیمه ، نمایان شد
ماه ، روشن و تابان ، شاید یک دقیقه ، نمایان بود.
وقتی ماه ، در ابر ها و آسمان شب ، ناپدید شد ، انگار دلم گرفت.
اما باز هم منتظر ماندم...
ماه کاملا نمایان شد .
ابر ها از جلو ماه عبور می کردند اما فقط هاله ای تاریک روی ماه نمایان میشد و بعد ، کنار می رفت.
قبل از اینکه ماه دوباره در دل شب ، ناپدید شود ؛ از خدا خواهش کردم ، ماه نمایان و تابان بماند...
از خداوند ممنونم
ماه تا کنون حتی در هاله ای تاریک هم فرو نرفته است.
ماه ، برای من بسیار ارزشمند است.
من ، عاشق ماه هستم.