خیلی جالبه که یه زمانی آدم یه سنگینی عجیبی رو قلبش حس میکنه و یه جوری ناامید و خسته اس از زندگی که دلش میخواد چشماش رو ببنده و دیگه باز نکنه. گاهی واقعا از زنده بودنش خوشحال نیست و برای مرگ تقلا میکنه؛ اما یه روز که همون حس سنگینی روی قلبش رو داره، یهو میبینه چقدر آروم شده و چقدر دلش میخواد باشه و ادامه بده، دلش میخواد زندگی کنه و اون لحظه برای زنده بودنش خوشحاله.
من این حس رو تجربه کردم. چند روزی میشد که تبدیل به کسی شده بودم که هست اما نمیخواست باشه. این چند روز حالم خیلی بد بود و مدام گریه ام میگرفت و دیگه نمیخواستم باشم. امروز غروب به شدت اون حس سنگینی روی قلبم رو داشتم، یکم کتاب خوندم و بعد رفتم توی آشپزخونه و خواستم یکم آب بخورم که نگام به ماه افتاد. ناز تر و درخشان تر شده بود. نشستم رو صندلی و به ماه نگاه کردم. خیال پردازی کردم و با خودم صحبت کردم. وقتی اومدم تو اتاق از پنجره بازم ماه رو نگاه کردم و یهو به خودم اومدم و دیدم چقدر حالم بهتر شده.
اون لحظه یاد حرف کسی افتادم که بهم گفت: برای لذت ها زندگی کن حتی اگر لذت هات کوچیک باشن