به سختی چشمانم را باز می کنم.

تلاش می‌کنم و بلند می شوم.

بلند می شوم اما به سختی.

بلند می شوم اما خسته ام.

چشم هایم ، خالی از امید هستند....

لب هایم ، ترک خورده اند.....

صورتم ، بی جان است.....

شانه هایم ، افتاده اند....

کمرم ، خم شده است....

زانو هایم ، لرزان اند....

پاهایم ، توانی ندارند.....

دیگر توان ایستادن ، ندارم.

تلاش می‌کنم بایستم ؛ نه محکم ، بلکه ، فقط ، بایستم.

سرم را بالا می گیرم.

ناگهان.....

تمام توانم ، فرو می پاشد.

زانو هایم ، آشکارا می لرزند و پاهایم ، وزنم را رها می کنند.

در یک لحظه ، به زمین می افتم.

دیگر توانی برای ادامه دادن ندارم....

شاید روزِ رفتنِ من ، نزدیک باشد....

شاید....