قصه‌ی موهای سپید

نه زمستانی گذشته بود،
نه پاییزی، که برگِ خاطره‌ای را به خاک بسپارد.
نه خطی بر پیشانی‌ام نشسته بود،
نه دردی، آشکار بر دلم چنگ انداخته بود…
اما،
موهایم —آه موهایم—
به ناگاه
سپید شدند.

گویی شب،
در غیابِ من
دست برده بر تار و پودم،
و به جای خواب،
رشته‌هایی از سکوت و سکون را
در جانم کاشته است.

نه رعدی زده بود، نه اشکی چکیده،
اما در لابه‌لای همین آرامش ظاهری،
توفانی خاموش می‌وزید
که هیچ‌کس ندید…
هیچ‌کس نفهمید.

سفیدی موهایم، قصه‌ای‌ست
بی آغاز،
بی فریاد،
و بی دلیل…
اما عمیق،
مثل دلی که دیر فهمیده‌،
چقدر بارِ نانگفته بر دوش کشیده است.

  • دُژَمـ

بار بی صدا

گاهی وسط جمعی از آدم‌ها،
حس می‌کنم مثل یه سایه‌م،
نه کسی دست می‌گیره، نه صدایی به نامم هست.
مثل یه قطعه‌ی خراب از یه پازل کامل،
که هرچقدر می‌چرخم، جا ندارم اینجا.

وقتی می‌خوام حرف بزنم، سکوت حرف منو بلعیده،
وقتی می‌خوام باشم، انگار بودنم مزاحمت میشه.
مثل اینکه دنیا بدون من بهتر می‌چرخه،
و من اضافی‌ام، یک چیز اضافه و بی‌فایده.

نه کسی می‌پرسه حالِ دلم چطوره،
نه کسی می‌بینه چقدر خسته‌ام از بودن،
فقط می‌شینم و نگاه می‌کنم،
چطوری آدم‌ها رد میشن و من توی همون نقطه باقی می‌مونم.

این حس اضافه بودن،
یه باریه که سنگینی می‌کنه روی شونه‌هام،
اما باید تحمل کنم،
چون هیچ‌کس قرار نیست بفهمه دردِ این بی‌صدا بودن.

samieyeh
  • دُژَمـ

شمعی که خودم روشن کردم

می دانی؟:/

روز تولدم بود،
کیک را با وسواسی دل‌انگیز انتخاب کردم،
و دل به آمدن‌هایی سپردم که جای‌شان را سکوت سرد گرفت.
جمعی که قرار بود کنارم باشند، نبودند،
و من میان فضای خالی و سکوت سنگین،
تنهایی را با تمام وجودم حس کردم.
نه زخم بود، نه شکست،
بلکه دریچه‌ای بود به درک ارزش خودم،
به چراغی که باید خودم روشنش کنم،
حتی وقتی هیچ نوری اطراف نیست.
و شاید تلخ‌ترین درس این بود:
گاهی تنها چیزی که باید باور کنی،
این است که
کسی که بیشتر از همه باید با تو باشد،
خودِ تویی...
و وقتی این را بفهمی،
می‌فهمی که اشک‌هایت فقط باران پاکی‌ست،
که راه را برای نور تازه‌ای باز می‌کند.

  • دُژَمـ

خسته از رسمِ سبز بودن

سبز بودن، رسم هر روز من است…
وای از روزهایی که این رسم، تنها نقابی‌ست بر چهره‌ای خسته.
هر صبح، لبخند می‌زنم،
مثل درختی که ایستاده،
با شاخه‌هایی سبز،
اما هیچ‌کس نمی‌داند
چقدر پوسیده‌ام از درون.

ریشه‌هایم گریه می‌کنند،
در تاریکیِ خاک،
در خفگیِ عمقی که هیچ نوری نمی‌رسد به آن.
من سبزم،
چون یاد گرفته‌ام اگر خم شوم،
اگر بریزم،
اگر خشک شوم —
کسی نمی‌پرسد:
چه شد؟

سبز بودن،
نه به‌خاطر نور است،
نه عشق، نه زندگی…
از سر ناچاری‌ست.
از ترس اینکه اگر رنگم بریزد،
کسی طاقت دیدن حقیقتِ زردم را نداشته باشد.

و این درد…
این بی‌صدا فریاد زدن‌ها،
این شب‌هایی که با چشمِ باز خواب می‌روم،
این روزهایی که با دلِ بسته بیدار می‌شوم…
همه‌شان پشت همین رنگ لعنتی پنهان‌اند.

من هر روز می‌رویَم،
هر روز نفس می‌کشم،
هر روز تظاهر می‌کنم به خوب بودن…
اما خدا می‌داند
چقدر خسته‌ام
از این رسمِ همیشگی.

samieyeh
  • دُژَمـ

غمی که نمی دانم...

گاهی دلم پر می‌شود از یک بغضِ سنگین،
یک غمی که نه اسمش را می‌دانم،
نه دلیلش را.
مثل موجی که بی‌خبر می‌آید و ساحل وجودم را می‌شکند،
بی‌آنکه بداند چرا می‌کوبد.

حسی مبهم،
مثل خواب نیمه‌تمامی که نمی‌دانی چرا رهایت نمی‌کند،
و دست‌هایت در هوا گیر کرده‌اند،
بی‌جهت، بی‌نام، بی‌نشانه.

دلگیرم، اما نمی‌دانم از چیست.
ناراحتم، اما نمی‌دانم چرا.
خسته‌ام، اما نمی‌دانم از کجا آمده این خستگی.

این حس‌های نامفهوم،
این سردرگمی که توی سینه سنگینی می‌کند،
مثل سایه‌ایست که نه می‌توانی ازش فرار کنی،
نه می‌توانی بگوییش.

تنهایی در میان طوفانِ یک حسِ گنگ،
و دلتنگی برای روزهایی که نمی‌دانم کِی و چگونه آرام می‌شوند.

  • دُژَمـ

صبح

   در هر صبحی که به یاد تو می‌افتم،  

   نور خورشید رنگی دیگر به خود می‌گیرد.  

   آیا می‌توانی بفهمی که عشق،  

   چگونه در دل یک روز آفتابی پنهان است؟

  • Nara

چون‌ از‌ نور خود‌ گذشته‌ام

صبورتر‌شده‌ام...نه‌چون‌قوی‌ترشده‌ام،

چون‌فهمیده‌ام‌بعضی‌چیزها،

ارزش‌واکنش‌ندارند.

نه‌چون‌بی‌اهمیت‌اند؛

چون‌دیگر‌توانش‌را‌ندارم.

چراغی‌در‌من‌خاموش‌شده...

نه‌اتفاقی،‌نه‌ناگهانی...!

آهسته،‌با‌هر‌بار‌بخشیدن،

با‌هر‌بار‌نادیده‌گرفتن،

با‌هر‌بار‌امیدوار‌بودنِ‌بی‌دلیل.

و‌حالا،فقط‌سکوت‌مانده‌و‌تاریکی‌ای‌که

دیگر‌نمی‌ترساندم،چون‌از‌نورِخود‌گذشته‌ام.

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

سکوت

ما دو نفر بودیم از دو دنیای جدا.

اون زیادی ساکت بود، من زیادی زخمی.

ولی یه‌جوری شد که فقط تو سکوتِ هم، آروم می‌شدیم.

  • Nara