از گناه... نجس شده‌ام.

نجس شده‌ام،
نه از خاک،
که از گناهی که به جانم افتاد
و ریشه دواند در روحم،
بی‌آنکه کسی بفهمد.

در آینه که نگاه می‌کنم،
خودم را نمی‌شناسم؛
نه چشم‌هایم پاکی دارند،
نه لب‌هایم جرأت دعا.

سجاده‌ام را جمع کرده‌ام،
نه از بی‌اعتقادی،
که از شرم.
شرمی که از چشم‌هایم بالا می‌رود
و تا پیشانی‌ام می‌رسد
جایی که باید پیش خدا خم می‌شد…
و نمی‌شود.

احساس می‌کنم دعایم
به سقف نمی‌رسد،
شاید چون دلم
از درون پوسیده،
شاید چون خدا
صدای آدم‌های نجس را نمی‌شنود…
یا شاید…
من باور کرده‌ام که دیگر شنیده نمی‌شوم.

این گناه، این خطا،
هر چه بود، گذشت…
اما من ماندم
و باری از ندامت که سنگین‌تر از هر مجازاتی‌ست.

کاش می‌شد برگردم،
کاش می‌شد دوباره پاک بود،
نه برای مردم،
نه برای قضاوت‌ها،
فقط برای آن نیمه‌ ای از خودم
که هنوز یک گوشه‌ی دور،
از شدت گریه می‌لرزد.

  • دُژَمـ

دیگر نمی‌دانم…

دیگر نمی‌دانم لبخندها را باور کنم یا سکوت‌ها را.
نمی‌دانم "دوستت دارم"ها راست‌اند، یا زهر شیرینی هستند که آهسته جانت را می‌گیرند.
این روزها آدم‌ها دروغ را با چنان لبخندِ صادقی می‌گویند که گاهی از صداقت، می‌ترسم…

من مانده‌ام با دلی که هر بار بی‌دفاع‌تر از پیش، به دست نگاه‌هایی افتاد که بلد بودند دروغ را در قالبِ عشق بپیچند.
با ذهنی که شب‌ها زیر بارِ "کاش نمی‌گفتم"، "کاش نمی‌باوریدم"، از هم می‌پاشد.
با چشمی که دیگر نمی‌داند اشکِ مقابلش از درد است یا نقاب…

باور کردن، سخت‌ترین کارِ دنیاست وقتی هزار بار باورت را لگد کرده‌اند.
و بدتر آن‌که… دیگر حتی نمی‌توانی به خودت اطمینان داشته باشی.
نکند این بار هم اشتباه کرده‌ باشم؟
نکند این بار هم چشمم حقیقت را ندیده باشد؟

می‌دانم که آدم‌ها قرار نیست همیشه راست بگویند،
اما کاش…
کاش دست‌کم دروغ را این‌قدر شبیهِ راست نمی‌گفتند.

  • دُژَمـ

هق هق...

حالا من موندم و یه کنج خلوت

 که از سقفش غریبی چکه کرده

 تلاطم های امواج جدایی 

زده کاشونه ام رو صد تکه کرده

  • دُژَمـ

وقتی چشمانم آرام گیرند

برسد روزی که چشمانم باز نشوند،
و دیگر نبینم غم‌ها را،
ندیده بگیرم تلخی‌های دنیا را،
و در سکوتِ ابدی، آرام بگیرم.

برسد روزی که دیگر خسته نباشم،
که دیگر نخواهم تحمل کنم زخم‌های زمان را،
و نفس‌هایم بی‌هیچ اضطرابی،
در آرامشی بی‌پایان جاری شوند.

اما تا آن روز،
چشمانم باز است،
شاهدِ تمام رنگ‌ها و سایه‌ها،
با تمام دردها و شادی‌ها،
و دل‌ام به امید روزی که در آرامش فرو روم،
صبورانه می‌تپد...

  • دُژَمـ

خودم را گم کرده‌ام

دیگر نمی‌دانم کجای راه ایستاده‌ام...
نه ردّی از رؤیاهایم مانده، نه صدایی از امید.
من مانده‌ام و خودی که دیگر نمی‌شناسمش؛
خودی که خسته‌تر از آن است که بجنگد،
خاموش‌تر از آن است که فریاد بزند،
و شکسته‌تر از آن است که حتی فرو بریزد...

گاهی به آینه خیره می‌شوم و از خود می‌پرسم:
تو کی بودی؟
چرا شدی این‌که حالا هستی؟
چرا خاموشی، چرا دل‌مرده‌ای، چرا این‌قدر از خودت دلسردی؟

من هر روز، با بغضی در گلو بیدار می‌شوم
و شب‌ها را با اشکی پنهان‌تر از سایه‌، به خواب می‌روم...
نه کسی می‌فهمد، نه کسی می‌پرسد،
و نه حتی خودم توانِ پرسیدن دارم.

می‌دانم...
شاید برای جهان، من فقط یک نفر باشم،
اما برای خودم، دیگر حتی یک هیچ هم نیستم.

همه‌ی آن صبوری‌ها، همه‌ی آن لبخندهای ساختگی،
همه‌ی تظاهر به خوب بودن...
همه را کرده‌ام، اما انگار تهِ این مسیر،
هیچ دستی نیست که دستم را بگیرد،
هیچ نوری نیست که از دور صدایم بزند...

من از خودم ناامید شده‌ام...
نه از دنیا، نه از آدم‌ها،
بلکه از کسی که قرار بود تکیه‌گاهم باشد:
خودم...

و چه دردی دارد،
وقتی حتی خودت هم دیگر به خودت باور نداری...
وقتی نگاهت، خودت را هم سرزنش می‌کند،
وقتی قلبت، دیگر تپیدن را نه برای زندگی، که فقط برای زنده‌ماندن ادامه می‌دهد...

کاش کسی می‌فهمید،
کاش کسی یک لحظه، فقط یک لحظه،
با عمقِ نگاهِ من، این تاریکی را می‌دید...

  • دُژَمـ

قلبِ ابرومندم...

قلب ابرومندم تلخی را فرو خورد و مثل همیشه صورت سرخ کرد با سیلی!
به چهره‌ام گرد بی‌تفاوتی پاشیدم و به جان خریدم فداکاری هر روزه ی قلبم را...
هر روز، با همان تلخی تلخ، با همان سیلی که رنگ رخسار را سرخ می‌کند،
قلبم مثل کوهی بی‌صدا و صبور، دردها را به دوش کشید،
و من میان این همه بی‌تفاوتی، فداکاری‌اش را به جان خریدم،
بی‌هیچ شکوه‌ای، بی‌هیچ ناله‌ای، فقط با عشقی عمیق و سرشار از سکوت.

چقدر دل باید بزرگ باشد، که این همه درد را تاب بیاورد،
چقدر دل باید قوی باشد، که این همه بی‌تفاوتی را به خود راه دهد،
و من هر روز شاهد این فداکاریِ بی‌صدا،
هر روز عاشق‌تر می‌شوم از این قلبِ ابرومندم...

  • دُژَمـ

دل‌خستگی...

دل‌خستگی، آن لحظه‌ای‌ست
که نه اشک می‌خواهد،
نه آغوشی برای پناه،
و نه حتی واژه‌ای برای گفتن.

تنها می‌نشینی در کنج سکوتی بی‌انتها،
با دلی که نه زخمی‌ست،
نه عاشق،
نه امیدوار...
بلکه فقط خسته است.

خسته از بودن،
از وانمود کردن،
از لبخندهایی که پشتشان،
هیچ نوری نیست...

دل، وقتی خسته می‌شود،
نه به رفتن می‌اندیشد،
نه به ماندن،
بلکه در میانه‌ای گم می‌شود،
جایی میان گذشته‌ای که سوخته،
و آینده‌ای که نمی‌خواهد آمدنش را بشنود.

دل‌خستگی، شبیه پاییز است؛
آرام، غمگین،
و بی‌ادعا فرو می‌ریزد،
بی‌آن‌که کسی بفهمد
چقدر برگ،
چقدر رؤیا،
از شاخه‌های روحت افتاده‌اند...

  • دُژَمـ

تاب‌آوری در سکوت

چقدر خسته‌ام…
از این همه کوششی که گویی بی‌ثمر است،
از زخمی که زبانِ تلخِ مردم بر جانم نهاده،
از بارِ سنگینی که هر روز بر دوشم افزوده می‌شود.

دل به امیدی بسته‌ام،
اما تنهایی چنان سهمگین است که گاهی جان به لب می‌آید،
کاش دستی بود که در این تاریکی بگیرد دستم را،
کاش صدایی بود که در میان سکوتِ شکست‌ها، مرا به ادامه دادن ترغیب کند.

اما هیچ‌کس نیست،
و من مانده‌ام و این خستگی عمیق،
که شاید تنها راه رهایی‌اش، تاب آوردن است…
تاب آوردن تا روزی روشن‌تر، فرا رسد.

  • دُژَمـ

لبخندی که درد دارد

چه غم‌انگیز است لبخندی که برای دیگران می‌زنی، نه برای خودت.
وقتی که دلت هوای گریه دارد، اما چشمانت، بی‌صدا می‌خندند...
چه تلخ است لحظه‌ای که بغضت را فرو می‌دهی، فقط برای اینکه کسی نپرسد: «چی شده؟»
چون نمی‌دانی جوابش را چطور بگویی،
یا شاید،
چون می‌دانی کسی حوصله شنیدنش را ندارد.

آدم گاهی خسته می‌شود از این بازی بی‌پایانِ “خوبم، ممنون.”
از تظاهر به آرامشی که نیست...
از نقابی که لبخند را وام گرفته تا دلش را پنهان کند.

و این دردناک‌ترین نوع تنهایی‌ست؛
وقتی در میان خنده‌هایت، هیچ‌کس صدای شکستن دلت را نمی‌شنود.
آدمی که خودش را خوشحال جلوه می‌دهد، همیشه خوشحال نیست…
او فقط بلد شده است غمش را جایی در سکوت دفن کند؛
در دل شب،
در گوشه‌ای از اتاق،
یا در میان شعرهایی که هیچ‌کس نمی‌خواند.

کاش می‌شد یک‌بار، فقط یک‌بار،
بی‌هراسِ قضاوت،
گریه کرد و گفت: "من خوب نیستم..."

  • دُژَمـ