در پیچ‌وخمِ خود

چرا نمی‌توانم با خودم کنار بیایم؟
چرا این منِ درونم، هر روز برایم غریبه‌تر می‌شود؟
چرا نمی‌توانم خودم را بشناسم،
وقتی همین خودم، هر روز نقاب تازه‌ای به چهره می‌زند؟

مثل آیینه‌ای که تصویرش شکست خورده،
و هر قطعه‌اش بازتابی متفاوت دارد،
من هم همینم،
تکه‌تکه و پراکنده،
در جست‌وجوی تکه‌های گمشده‌ام،
ولی نمی‌دانم کدام قطعه، منم.

چرا اینقدر سخت است؟
چرا خودشناسی این‌قدر دور و ناممکن است؟
شاید چون من خودم را نمی‌خواهم،
یا شاید چون نمی‌دانم چه می‌خواهم.

هر بار که تلاش می‌کنم خودم را بفهمم،
مثل فراری می‌شود، از دستم می‌گریزد،
و من باز می‌مانم و سوال‌هایی بی‌پاسخ،
در دل تاریکیِ خودم.

می‌خواهم بسازمش، بسازم این منِ سردرگم را،
اما دست‌هایم لرزان‌اند،
و قلبم پر از شک و تردید.

چرا این مسیر شناخت خود،
اینقدر پر از درد و پیچ و خم است؟
و من، در این راه طولانی و ناواضح،
هنوز دنبال آرامش می‌گردم،
در میان این همه سوال و سردرگمی...

  • دُژَمـ

خواسته های نامعلوم

دلم خیلی چیزها می‌خواهد،
اما نمی‌دانم دلش دقیقاً چه می‌خواهد،
مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را حس می‌کند،
ولی نمی‌داند کدام سوی آسمان را باید بگیرد.

هر روز هزار خواسته در قلبم جرقه می‌زند،
اما هیچ‌کدام‌شان رنگ و شکل مشخصی ندارند،
چیزی مثل نسیمی نامرئی که پوست را لمس می‌کند،
اما نمی‌توانی آن را در مشتت نگه داری.

می‌خواهم،
اما نمی‌دانم برای چه،
برای کدام رویا، کدام لبخند، یا کدام آرامش.
دلم پر از فریادهای خاموش است،
و من در این سکوتِ پرهیاهو،
گم شده‌ام،
گم در میان هزار حس نامعلوم،
که نه می‌توانم نامشان را بگذارم،
نه می‌توانم رهایشان کنم.

این دل، این قلبِ سردرگم،
به دنبال یک نور است،
یک نقطه‌ی روشن،
که شاید بتواند راه را نشان دهد،
اما هر بار که به آن نزدیک می‌شود،
باز مه‌ای غلیظ‌تر،
دورش را می‌پوشاند.

دلم می‌خواهد بخواهد،
اما نمی‌داند چه بخواهد،
و این ندانستن،
مثل سنگینی بار دنیا روی شانه‌هایم است،
که هر روز بیشتر می‌شکندم.

شاید یک روز،
وقتی خودم را پیدا کنم،
دلم هم خواهد دانست،
چه می‌خواهد،
و آن روز،
شاید من هم بتوانم دوباره پرواز کنم...

  • دُژَمـ

دلم گریه می‌خواهد

من نمی‌دانم چرا دلم گریه می‌خواهد،
اما این بغضِ ناگهانی، سنگینی‌اش را در ریه‌هایم حس می‌کنم،
مثل بارانی که بی‌هوا می‌بارد،
بی آنکه بدانی از کجا آمده،
و به کجا می‌رود.

دلم می‌خواهد فقط گریه کنم،
بی‌آنکه بخواهم دلیلش را بفهمم،
بی‌آنکه بخواهم نامش را بگذارم،
چون گاهی درد، نامی ندارد،
فقط هست و می‌ماند.

شاید دلم خسته است از سکوت،
شاید از روزهایی که گذشتند و من نفهمیدم،
شاید از زخم‌هایی که دیده نشدند،
یا شاید فقط از خودم، از همان کسی که نمی‌دانم کیست.

دلم گریه می‌خواهد،
برای همه‌ی حرف‌هایی که نگفته‌ام،
برای همه‌ی بارهایی که تحمل کرده‌ام،
و برای همه‌ی آن لحظه‌هایی که تنها ماندم،
بی‌آنکه حتی خودم را درک کنم..

  • دُژَمـ

در جست وجوی خود

در این آینه‌ی شکسته‌ی ذهنم، هر روز تصویری تازه می‌بینم،
چهره‌ای که نه خودش را می‌شناسد، نه من او را.
انگار سایه‌ای گم شده در مهِ سرد،
که نه راه رفتن بلد است، نه می‌داند کجا باید برود.

در پیچ‌وخم خیابان‌های فکر، گم شده‌ام،
چون مسافری که راه خانه را فراموش کرده،
و هر قدمش صدای سردرگمی می‌آورد،
صدایی که در سکوت شب‌های تنهایی‌ام،
ترانه‌ای از بی‌پناهی و ناآرامی می‌خواند.

این شخصیتِ گنگ، این سایه‌ی پرابهام،
که گاهی لبخند می‌زند و گاهی در سکوت گم می‌شود،
کجاست؟ کیست؟
آیا روزی خواهد رسید که بفهمم او کیست؟
یا همچنان در این هزارتوی ناشناخته،
سرگردان بمانم، بی‌پاسخ، بی‌جهت؟

و من، در این میان، تنها ناظر بی‌صدا،
که در دلش آتشی از سوال‌های بی‌پاسخ می‌سوزد،
شعله‌هایی که نه سرد می‌شوند، نه خاموش،
بلکه هر روز بیشتر جانم را می‌سوزانند.

آیا این گنگی، تنها نقابی‌ست که بر چهره‌ی من نشسته،
یا حقیقتی‌ست که نمی‌توانم از آن فرار کنم؟
و من در این سردرگمی بی‌صدا،
همچنان در جست‌وجوی خودم،
می‌سوزم و می‌سازم،
بی‌آنکه بدانم پایان این راه کجاست..

  • دُژَمـ

یادآوری

گاه این یادآوری مثل یک شاخص است که نشان می‌دهد از آن تجربه عبور کرده‌ام و اکنون با گامی مطمئن‌تر به سمت آینده می‌روم.

  • Nara

برای همه وجود دارد...

زمانی ، خورشیدِ امید ، طلوع می کند و وجود فَرد را ، سرشار از نور می کند.

همان گونه که امید ، مانند خورشید ، طلوع می کند ؛ زمانی هم غروب می کند.

هنگامی که خورشیدِ امید ، غروب کند ؛ فَرد به غروب آن می نگرد و وداع می گوید.

ماه ، در وجودش نمایان می شود و با محو شدن آخرین پرتو خورشید ؛ تاریکی ، همه جا را در بر می گیرد.

با گذرِ زمان ، ستاره ها پدیدار می شوند و برخی با تمام وجود ، در تلاش اند از شبِ وجودشان عبور کرده و به صبح ، برسند.

شبِ وجود ، همانندِ شبِ آسمان است.

در دلِ شب ، برخی خوابند ، برخی در انتظارِ صبح هستند ...

اما برخی افراد ، به آن پناه آورده اند و با تمام وجود دوستش دارند.

شب ، راهی به دنیایی نا شناخته است.

دنیایی که باید کشف شود تا در آن ، حیات جاری شود.

هر دو شب ، پر از اسرار ناشناخته و شگفتی هستند.

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

من فقط یک دلِ خسته‌ام

خسته‌ام...
نه از راه، نه از روزگار…
از لبخندهایی که باید نقششان کنم
تا مبادا کسی بفهمد درونم چه غوغایی‌ست.

از گفتنِ "خوبم"‌های بی‌جان،
که هر بار، دروغ‌وارتر از پیش بر زبانم می‌نشینند.
از نقشی که باید هر روز بازی کنم؛
نقش آدمی که محکم است، قوی‌ست، بی‌زخم...

در حالی که در سکوتِ شب، دلم بند می‌آید
از حجمِ تمام نگفته‌ها.
من هم آدمم،
گاهی دلم می‌خواهد بی‌دلیل گریه کنم
بی‌آن‌که بپرسند "چی شده؟" یا بگویند "درکت می‌کنم".

فقط یکی باشد...
که کنارم بنشیند، بفهمد، و نپرسد.
نه قضاوت کند، نه نسخه بپیچد.
فقط بلد باشد بماند.

من قهرمانِ قصه‌ی کسی نیستم.
نه قرار است همیشه آرام باشم،
نه همیشه قوی.
من فقط یک دلِ خسته‌ام،
که دیگر از تظاهر به خوب بودن،
خودش را نمی‌شناسد...

  • دُژَمـ

گاهی اوقات افراد می ترسند...

می ترسند مورد محبت قرار بگیرند

می ترسند دوست داشته شوند

می ترسند مهم شوند

می ترسند غم شان ، کسی را نابود کند

می ترسند نبود شان ، قلبی را بشکند

می ترسند مرگ شان ، زندگی ای را ویران کند

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

توقف موقت...

بعضی شب‌ها، دلم یه پنجره می‌خواد رو به جایی که هیچ‌کس نیست.
نه صدا، نه سؤال، نه قضاوت.
فقط یه باد خنک که بیاد و رد شه از موهای خیال‌زده‌م،
و من باشم و یه فنجون فکرِ تلخ.

آدما عجیبن.
میان، می‌مونن، میرن —
یا میان، نمی‌مونن، ولی ردشون مث یه خط‌خوردگی تو دلِ کاغذ جا می‌مونه.
و تو فقط می‌مونی با یه صفحه‌ی پر از واژه‌های نیمه‌کاره.

راستش... دلم گاهی یه مکث می‌خواد،
نه پیشرفت، نه پس‌رفت...
یه توقف کوتاه وسطِ این همه "باید"،
تا بفهمم هنوز زنده‌م
یا فقط دارم توی تقویم‌ها تیک می‌زنم.

samieyeh
  • دُژَمـ