چرا نمیتوانم با خودم کنار بیایم؟
چرا این منِ درونم، هر روز برایم غریبهتر میشود؟
چرا نمیتوانم خودم را بشناسم،
وقتی همین خودم، هر روز نقاب تازهای به چهره میزند؟
مثل آیینهای که تصویرش شکست خورده،
و هر قطعهاش بازتابی متفاوت دارد،
من هم همینم،
تکهتکه و پراکنده،
در جستوجوی تکههای گمشدهام،
ولی نمیدانم کدام قطعه، منم.
چرا اینقدر سخت است؟
چرا خودشناسی اینقدر دور و ناممکن است؟
شاید چون من خودم را نمیخواهم،
یا شاید چون نمیدانم چه میخواهم.
هر بار که تلاش میکنم خودم را بفهمم،
مثل فراری میشود، از دستم میگریزد،
و من باز میمانم و سوالهایی بیپاسخ،
در دل تاریکیِ خودم.
میخواهم بسازمش، بسازم این منِ سردرگم را،
اما دستهایم لرزاناند،
و قلبم پر از شک و تردید.
چرا این مسیر شناخت خود،
اینقدر پر از درد و پیچ و خم است؟
و من، در این راه طولانی و ناواضح،
هنوز دنبال آرامش میگردم،
در میان این همه سوال و سردرگمی...