یادآوری

گاه این یادآوری مثل یک شاخص است که نشان می‌دهد از آن تجربه عبور کرده‌ام و اکنون با گامی مطمئن‌تر به سمت آینده می‌روم.

  • Nara

برای همه وجود دارد...

زمانی ، خورشیدِ امید ، طلوع می کند و وجود فَرد را ، سرشار از نور می کند.

همان گونه که امید ، مانند خورشید ، طلوع می کند ؛ زمانی هم غروب می کند.

هنگامی که خورشیدِ امید ، غروب کند ؛ فَرد به غروب آن می نگرد و وداع می گوید.

ماه ، در وجودش نمایان می شود و با محو شدن آخرین پرتو خورشید ؛ تاریکی ، همه جا را در بر می گیرد.

با گذرِ زمان ، ستاره ها پدیدار می شوند و برخی با تمام وجود ، در تلاش اند از شبِ وجودشان عبور کرده و به صبح ، برسند.

شبِ وجود ، همانندِ شبِ آسمان است.

در دلِ شب ، برخی خوابند ، برخی در انتظارِ صبح هستند ...

اما برخی افراد ، به آن پناه آورده اند و با تمام وجود دوستش دارند.

شب ، راهی به دنیایی نا شناخته است.

دنیایی که باید کشف شود تا در آن ، حیات جاری شود.

هر دو شب ، پر از اسرار ناشناخته و شگفتی هستند.

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

من فقط یک دلِ خسته‌ام

خسته‌ام...
نه از راه، نه از روزگار…
از لبخندهایی که باید نقششان کنم
تا مبادا کسی بفهمد درونم چه غوغایی‌ست.

از گفتنِ "خوبم"‌های بی‌جان،
که هر بار، دروغ‌وارتر از پیش بر زبانم می‌نشینند.
از نقشی که باید هر روز بازی کنم؛
نقش آدمی که محکم است، قوی‌ست، بی‌زخم...

در حالی که در سکوتِ شب، دلم بند می‌آید
از حجمِ تمام نگفته‌ها.
من هم آدمم،
گاهی دلم می‌خواهد بی‌دلیل گریه کنم
بی‌آن‌که بپرسند "چی شده؟" یا بگویند "درکت می‌کنم".

فقط یکی باشد...
که کنارم بنشیند، بفهمد، و نپرسد.
نه قضاوت کند، نه نسخه بپیچد.
فقط بلد باشد بماند.

من قهرمانِ قصه‌ی کسی نیستم.
نه قرار است همیشه آرام باشم،
نه همیشه قوی.
من فقط یک دلِ خسته‌ام،
که دیگر از تظاهر به خوب بودن،
خودش را نمی‌شناسد...

  • دُژَمـ

گاهی اوقات افراد می ترسند...

می ترسند مورد محبت قرار بگیرند

می ترسند دوست داشته شوند

می ترسند مهم شوند

می ترسند غم شان ، کسی را نابود کند

می ترسند نبود شان ، قلبی را بشکند

می ترسند مرگ شان ، زندگی ای را ویران کند

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

توقف موقت...

بعضی شب‌ها، دلم یه پنجره می‌خواد رو به جایی که هیچ‌کس نیست.
نه صدا، نه سؤال، نه قضاوت.
فقط یه باد خنک که بیاد و رد شه از موهای خیال‌زده‌م،
و من باشم و یه فنجون فکرِ تلخ.

آدما عجیبن.
میان، می‌مونن، میرن —
یا میان، نمی‌مونن، ولی ردشون مث یه خط‌خوردگی تو دلِ کاغذ جا می‌مونه.
و تو فقط می‌مونی با یه صفحه‌ی پر از واژه‌های نیمه‌کاره.

راستش... دلم گاهی یه مکث می‌خواد،
نه پیشرفت، نه پس‌رفت...
یه توقف کوتاه وسطِ این همه "باید"،
تا بفهمم هنوز زنده‌م
یا فقط دارم توی تقویم‌ها تیک می‌زنم.

samieyeh
  • دُژَمـ

قصه‌ی موهای سپید

نه زمستانی گذشته بود،
نه پاییزی، که برگِ خاطره‌ای را به خاک بسپارد.
نه خطی بر پیشانی‌ام نشسته بود،
نه دردی، آشکار بر دلم چنگ انداخته بود…
اما،
موهایم —آه موهایم—
به ناگاه
سپید شدند.

گویی شب،
در غیابِ من
دست برده بر تار و پودم،
و به جای خواب،
رشته‌هایی از سکوت و سکون را
در جانم کاشته است.

نه رعدی زده بود، نه اشکی چکیده،
اما در لابه‌لای همین آرامش ظاهری،
توفانی خاموش می‌وزید
که هیچ‌کس ندید…
هیچ‌کس نفهمید.

سفیدی موهایم، قصه‌ای‌ست
بی آغاز،
بی فریاد،
و بی دلیل…
اما عمیق،
مثل دلی که دیر فهمیده‌،
چقدر بارِ نانگفته بر دوش کشیده است.

  • دُژَمـ

بار بی صدا

گاهی وسط جمعی از آدم‌ها،
حس می‌کنم مثل یه سایه‌م،
نه کسی دست می‌گیره، نه صدایی به نامم هست.
مثل یه قطعه‌ی خراب از یه پازل کامل،
که هرچقدر می‌چرخم، جا ندارم اینجا.

وقتی می‌خوام حرف بزنم، سکوت حرف منو بلعیده،
وقتی می‌خوام باشم، انگار بودنم مزاحمت میشه.
مثل اینکه دنیا بدون من بهتر می‌چرخه،
و من اضافی‌ام، یک چیز اضافه و بی‌فایده.

نه کسی می‌پرسه حالِ دلم چطوره،
نه کسی می‌بینه چقدر خسته‌ام از بودن،
فقط می‌شینم و نگاه می‌کنم،
چطوری آدم‌ها رد میشن و من توی همون نقطه باقی می‌مونم.

این حس اضافه بودن،
یه باریه که سنگینی می‌کنه روی شونه‌هام،
اما باید تحمل کنم،
چون هیچ‌کس قرار نیست بفهمه دردِ این بی‌صدا بودن.

samieyeh
  • دُژَمـ

شمعی که خودم روشن کردم

می دانی؟:/

روز تولدم بود،
کیک را با وسواسی دل‌انگیز انتخاب کردم،
و دل به آمدن‌هایی سپردم که جای‌شان را سکوت سرد گرفت.
جمعی که قرار بود کنارم باشند، نبودند،
و من میان فضای خالی و سکوت سنگین،
تنهایی را با تمام وجودم حس کردم.
نه زخم بود، نه شکست،
بلکه دریچه‌ای بود به درک ارزش خودم،
به چراغی که باید خودم روشنش کنم،
حتی وقتی هیچ نوری اطراف نیست.
و شاید تلخ‌ترین درس این بود:
گاهی تنها چیزی که باید باور کنی،
این است که
کسی که بیشتر از همه باید با تو باشد،
خودِ تویی...
و وقتی این را بفهمی،
می‌فهمی که اشک‌هایت فقط باران پاکی‌ست،
که راه را برای نور تازه‌ای باز می‌کند.

  • دُژَمـ

خسته از رسمِ سبز بودن

سبز بودن، رسم هر روز من است…
وای از روزهایی که این رسم، تنها نقابی‌ست بر چهره‌ای خسته.
هر صبح، لبخند می‌زنم،
مثل درختی که ایستاده،
با شاخه‌هایی سبز،
اما هیچ‌کس نمی‌داند
چقدر پوسیده‌ام از درون.

ریشه‌هایم گریه می‌کنند،
در تاریکیِ خاک،
در خفگیِ عمقی که هیچ نوری نمی‌رسد به آن.
من سبزم،
چون یاد گرفته‌ام اگر خم شوم،
اگر بریزم،
اگر خشک شوم —
کسی نمی‌پرسد:
چه شد؟

سبز بودن،
نه به‌خاطر نور است،
نه عشق، نه زندگی…
از سر ناچاری‌ست.
از ترس اینکه اگر رنگم بریزد،
کسی طاقت دیدن حقیقتِ زردم را نداشته باشد.

و این درد…
این بی‌صدا فریاد زدن‌ها،
این شب‌هایی که با چشمِ باز خواب می‌روم،
این روزهایی که با دلِ بسته بیدار می‌شوم…
همه‌شان پشت همین رنگ لعنتی پنهان‌اند.

من هر روز می‌رویَم،
هر روز نفس می‌کشم،
هر روز تظاهر می‌کنم به خوب بودن…
اما خدا می‌داند
چقدر خسته‌ام
از این رسمِ همیشگی.

samieyeh
  • دُژَمـ