غمی که نمی دانم...

گاهی دلم پر می‌شود از یک بغضِ سنگین،
یک غمی که نه اسمش را می‌دانم،
نه دلیلش را.
مثل موجی که بی‌خبر می‌آید و ساحل وجودم را می‌شکند،
بی‌آنکه بداند چرا می‌کوبد.

حسی مبهم،
مثل خواب نیمه‌تمامی که نمی‌دانی چرا رهایت نمی‌کند،
و دست‌هایت در هوا گیر کرده‌اند،
بی‌جهت، بی‌نام، بی‌نشانه.

دلگیرم، اما نمی‌دانم از چیست.
ناراحتم، اما نمی‌دانم چرا.
خسته‌ام، اما نمی‌دانم از کجا آمده این خستگی.

این حس‌های نامفهوم،
این سردرگمی که توی سینه سنگینی می‌کند،
مثل سایه‌ایست که نه می‌توانی ازش فرار کنی،
نه می‌توانی بگوییش.

تنهایی در میان طوفانِ یک حسِ گنگ،
و دلتنگی برای روزهایی که نمی‌دانم کِی و چگونه آرام می‌شوند.

  • دُژَمـ

صبح

   در هر صبحی که به یاد تو می‌افتم،  

   نور خورشید رنگی دیگر به خود می‌گیرد.  

   آیا می‌توانی بفهمی که عشق،  

   چگونه در دل یک روز آفتابی پنهان است؟

  • Nara

چون‌ از‌ نور خود‌ گذشته‌ام

صبورتر‌شده‌ام...نه‌چون‌قوی‌ترشده‌ام،

چون‌فهمیده‌ام‌بعضی‌چیزها،

ارزش‌واکنش‌ندارند.

نه‌چون‌بی‌اهمیت‌اند؛

چون‌دیگر‌توانش‌را‌ندارم.

چراغی‌در‌من‌خاموش‌شده...

نه‌اتفاقی،‌نه‌ناگهانی...!

آهسته،‌با‌هر‌بار‌بخشیدن،

با‌هر‌بار‌نادیده‌گرفتن،

با‌هر‌بار‌امیدوار‌بودنِ‌بی‌دلیل.

و‌حالا،فقط‌سکوت‌مانده‌و‌تاریکی‌ای‌که

دیگر‌نمی‌ترساندم،چون‌از‌نورِخود‌گذشته‌ام.

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

سکوت

ما دو نفر بودیم از دو دنیای جدا.

اون زیادی ساکت بود، من زیادی زخمی.

ولی یه‌جوری شد که فقط تو سکوتِ هم، آروم می‌شدیم.

  • Nara

صمیمیت دو نفر

‌ صمیمیت عمیق و واقعی تنها زمانی آغاز می‌شود که سکوت میان دو نفر به اندازه‌ی کلام قابل فهم و پذیرفتنی و زیبا باشد

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

سرگردان

در آینه‌ی زندگی، تصویر تو منعکس است،  

    اما هر بار که نگاه می‌کنم،  

    فقط سایه‌ای از عشق را می‌بینم،  

    که همچنان در جستجوی روشنی است.

  • Nara

پروانه

پروانه ، به دور شمع می چرخد و با وجود اینکه شمع ، می تواند او را از بین ببرد ؛ از علاقه اش دست نمی کشد

من هم به عزیزانم عشق می ورزم ؛ حتی اگر عشق ، باعث نابودی ام شود

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪