نجس شدهام،
نه از خاک،
که از گناهی که به جانم افتاد
و ریشه دواند در روحم،
بیآنکه کسی بفهمد.
در آینه که نگاه میکنم،
خودم را نمیشناسم؛
نه چشمهایم پاکی دارند،
نه لبهایم جرأت دعا.
سجادهام را جمع کردهام،
نه از بیاعتقادی،
که از شرم.
شرمی که از چشمهایم بالا میرود
و تا پیشانیام میرسد
جایی که باید پیش خدا خم میشد…
و نمیشود.
احساس میکنم دعایم
به سقف نمیرسد،
شاید چون دلم
از درون پوسیده،
شاید چون خدا
صدای آدمهای نجس را نمیشنود…
یا شاید…
من باور کردهام که دیگر شنیده نمیشوم.
این گناه، این خطا،
هر چه بود، گذشت…
اما من ماندم
و باری از ندامت که سنگینتر از هر مجازاتیست.
کاش میشد برگردم،
کاش میشد دوباره پاک بود،
نه برای مردم،
نه برای قضاوتها،
فقط برای آن نیمه ای از خودم
که هنوز یک گوشهی دور،
از شدت گریه میلرزد.