در این آینه‌ی شکسته‌ی ذهنم، هر روز تصویری تازه می‌بینم،
چهره‌ای که نه خودش را می‌شناسد، نه من او را.
انگار سایه‌ای گم شده در مهِ سرد،
که نه راه رفتن بلد است، نه می‌داند کجا باید برود.

در پیچ‌وخم خیابان‌های فکر، گم شده‌ام،
چون مسافری که راه خانه را فراموش کرده،
و هر قدمش صدای سردرگمی می‌آورد،
صدایی که در سکوت شب‌های تنهایی‌ام،
ترانه‌ای از بی‌پناهی و ناآرامی می‌خواند.

این شخصیتِ گنگ، این سایه‌ی پرابهام،
که گاهی لبخند می‌زند و گاهی در سکوت گم می‌شود،
کجاست؟ کیست؟
آیا روزی خواهد رسید که بفهمم او کیست؟
یا همچنان در این هزارتوی ناشناخته،
سرگردان بمانم، بی‌پاسخ، بی‌جهت؟

و من، در این میان، تنها ناظر بی‌صدا،
که در دلش آتشی از سوال‌های بی‌پاسخ می‌سوزد،
شعله‌هایی که نه سرد می‌شوند، نه خاموش،
بلکه هر روز بیشتر جانم را می‌سوزانند.

آیا این گنگی، تنها نقابی‌ست که بر چهره‌ی من نشسته،
یا حقیقتی‌ست که نمی‌توانم از آن فرار کنم؟
و من در این سردرگمی بی‌صدا،
همچنان در جست‌وجوی خودم،
می‌سوزم و می‌سازم،
بی‌آنکه بدانم پایان این راه کجاست..