من نمیدانم چرا دلم گریه میخواهد،
اما این بغضِ ناگهانی، سنگینیاش را در ریههایم حس میکنم،
مثل بارانی که بیهوا میبارد،
بی آنکه بدانی از کجا آمده،
و به کجا میرود.
دلم میخواهد فقط گریه کنم،
بیآنکه بخواهم دلیلش را بفهمم،
بیآنکه بخواهم نامش را بگذارم،
چون گاهی درد، نامی ندارد،
فقط هست و میماند.
شاید دلم خسته است از سکوت،
شاید از روزهایی که گذشتند و من نفهمیدم،
شاید از زخمهایی که دیده نشدند،
یا شاید فقط از خودم، از همان کسی که نمیدانم کیست.
دلم گریه میخواهد،
برای همهی حرفهایی که نگفتهام،
برای همهی بارهایی که تحمل کردهام،
و برای همهی آن لحظههایی که تنها ماندم،
بیآنکه حتی خودم را درک کنم..