دلم خیلی چیزها می‌خواهد،
اما نمی‌دانم دلش دقیقاً چه می‌خواهد،
مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را حس می‌کند،
ولی نمی‌داند کدام سوی آسمان را باید بگیرد.

هر روز هزار خواسته در قلبم جرقه می‌زند،
اما هیچ‌کدام‌شان رنگ و شکل مشخصی ندارند،
چیزی مثل نسیمی نامرئی که پوست را لمس می‌کند،
اما نمی‌توانی آن را در مشتت نگه داری.

می‌خواهم،
اما نمی‌دانم برای چه،
برای کدام رویا، کدام لبخند، یا کدام آرامش.
دلم پر از فریادهای خاموش است،
و من در این سکوتِ پرهیاهو،
گم شده‌ام،
گم در میان هزار حس نامعلوم،
که نه می‌توانم نامشان را بگذارم،
نه می‌توانم رهایشان کنم.

این دل، این قلبِ سردرگم،
به دنبال یک نور است،
یک نقطه‌ی روشن،
که شاید بتواند راه را نشان دهد،
اما هر بار که به آن نزدیک می‌شود،
باز مه‌ای غلیظ‌تر،
دورش را می‌پوشاند.

دلم می‌خواهد بخواهد،
اما نمی‌داند چه بخواهد،
و این ندانستن،
مثل سنگینی بار دنیا روی شانه‌هایم است،
که هر روز بیشتر می‌شکندم.

شاید یک روز،
وقتی خودم را پیدا کنم،
دلم هم خواهد دانست،
چه می‌خواهد،
و آن روز،
شاید من هم بتوانم دوباره پرواز کنم...