دلم سنگینی می‌کند از حرف‌هایی که نگفته مانده‌اند،
از گناهانی که به زبان نیامده‌اند،
از باری که شانه‌هایم را خرد می‌کند اما هیچ کس نمی‌داند.

چقدر دلم می‌خواهد یک بار، فقط یک بار،
با کسی بی‌پرده بنشینم و بگویم،
بگویم از تمام شکست‌ها،
از تمام آن لحظه‌هایی که خطا کردم و دلم شکست،
از آن تاریکی‌هایی که در قلبم جا خوش کرده‌اند.

اما هر بار که دهانم باز می‌شود،
کلمات می‌میرند،
و سکوت می‌شود پناه امنِ رازهای نهانم.

می‌ترسم، می‌ترسم که اگر بگویم،
تمام آن‌ها که دوستشان دارم،
از من روی برگردانند،
یا بدتر، من را همان‌گونه که هستم نبینند.

اما چقدر دردناک است،
این سکوتِ سنگین،
که هر نفس را تنگ‌تر می‌کند،
و دلم را هر روز بیشتر در خود غرق می‌کند.

شاید اگر جرئت کنم،
اگر فقط یک بار صدای شکسته‌ام را به گوش کسی برسانم،
بتوانم بار این گناهِ بی‌صدا را زمین بگذارم،
و خودم را دوباره از نو ببینم.

تو هم گاهی در این سکوت خفه شده‌ای؟
یا فقط منم که به دنبال جرأتِ حرف زدن می‌گردم؟