خستهام...
نه از راه، که از ایستادن در میانهی راه.
از بودنهایی که نبودند، از گفتنهایی که نشنیده ماندند،
از نگاهی که گرم مینمود و قلبی که یخزده بود...
جهانیست پر از سردگرمی؛
آدمها لبخند میزنند،
اما نگاهشان بوی وداع میدهد.
من اما دیگر تاب این نوسانِ مدام را ندارم.
نمیخواهم نیمهدوست باشم،
نیمهمانده، نیمهرفته...
نیمهزنده در میان خاطراتِ ناتمام.
میخواهم بالهایم را – این پرهای خاکخوردهی امید –
از غبار تردید بتکانم
و پر بکشم…
نه برای رسیدن، که برای رهایی.
رهایی از هر آنچه نگاهم را زمینگیر کرد،
از هر صدایی که سکوت را شکست،
بیآنکه چیزی بگوید.
بگذار بروم…
در بلندای آسمانی که هیچکس دستش به من نمیرسد،
جایی که نه قضاوتی هست، نه انتظاری،
فقط منم و پرواز…
و شاید، آرامشی که سالهاست گمش کردهام.