چه غم‌انگیز است لبخندی که برای دیگران می‌زنی، نه برای خودت.
وقتی که دلت هوای گریه دارد، اما چشمانت، بی‌صدا می‌خندند...
چه تلخ است لحظه‌ای که بغضت را فرو می‌دهی، فقط برای اینکه کسی نپرسد: «چی شده؟»
چون نمی‌دانی جوابش را چطور بگویی،
یا شاید،
چون می‌دانی کسی حوصله شنیدنش را ندارد.

آدم گاهی خسته می‌شود از این بازی بی‌پایانِ “خوبم، ممنون.”
از تظاهر به آرامشی که نیست...
از نقابی که لبخند را وام گرفته تا دلش را پنهان کند.

و این دردناک‌ترین نوع تنهایی‌ست؛
وقتی در میان خنده‌هایت، هیچ‌کس صدای شکستن دلت را نمی‌شنود.
آدمی که خودش را خوشحال جلوه می‌دهد، همیشه خوشحال نیست…
او فقط بلد شده است غمش را جایی در سکوت دفن کند؛
در دل شب،
در گوشه‌ای از اتاق،
یا در میان شعرهایی که هیچ‌کس نمی‌خواند.

کاش می‌شد یک‌بار، فقط یک‌بار،
بی‌هراسِ قضاوت،
گریه کرد و گفت: "من خوب نیستم..."