چقدر خستهام…
از این همه کوششی که گویی بیثمر است،
از زخمی که زبانِ تلخِ مردم بر جانم نهاده،
از بارِ سنگینی که هر روز بر دوشم افزوده میشود.
دل به امیدی بستهام،
اما تنهایی چنان سهمگین است که گاهی جان به لب میآید،
کاش دستی بود که در این تاریکی بگیرد دستم را،
کاش صدایی بود که در میان سکوتِ شکستها، مرا به ادامه دادن ترغیب کند.
اما هیچکس نیست،
و من ماندهام و این خستگی عمیق،
که شاید تنها راه رهاییاش، تاب آوردن است…
تاب آوردن تا روزی روشنتر، فرا رسد.