دل‌خستگی، آن لحظه‌ای‌ست
که نه اشک می‌خواهد،
نه آغوشی برای پناه،
و نه حتی واژه‌ای برای گفتن.

تنها می‌نشینی در کنج سکوتی بی‌انتها،
با دلی که نه زخمی‌ست،
نه عاشق،
نه امیدوار...
بلکه فقط خسته است.

خسته از بودن،
از وانمود کردن،
از لبخندهایی که پشتشان،
هیچ نوری نیست...

دل، وقتی خسته می‌شود،
نه به رفتن می‌اندیشد،
نه به ماندن،
بلکه در میانه‌ای گم می‌شود،
جایی میان گذشته‌ای که سوخته،
و آینده‌ای که نمی‌خواهد آمدنش را بشنود.

دل‌خستگی، شبیه پاییز است؛
آرام، غمگین،
و بی‌ادعا فرو می‌ریزد،
بی‌آن‌که کسی بفهمد
چقدر برگ،
چقدر رؤیا،
از شاخه‌های روحت افتاده‌اند...