قلب ابرومندم تلخی را فرو خورد و مثل همیشه صورت سرخ کرد با سیلی!
به چهره‌ام گرد بی‌تفاوتی پاشیدم و به جان خریدم فداکاری هر روزه ی قلبم را...
هر روز، با همان تلخی تلخ، با همان سیلی که رنگ رخسار را سرخ می‌کند،
قلبم مثل کوهی بی‌صدا و صبور، دردها را به دوش کشید،
و من میان این همه بی‌تفاوتی، فداکاری‌اش را به جان خریدم،
بی‌هیچ شکوه‌ای، بی‌هیچ ناله‌ای، فقط با عشقی عمیق و سرشار از سکوت.

چقدر دل باید بزرگ باشد، که این همه درد را تاب بیاورد،
چقدر دل باید قوی باشد، که این همه بی‌تفاوتی را به خود راه دهد،
و من هر روز شاهد این فداکاریِ بی‌صدا،
هر روز عاشق‌تر می‌شوم از این قلبِ ابرومندم...