دیگر نمیدانم کجای راه ایستادهام...
نه ردّی از رؤیاهایم مانده، نه صدایی از امید.
من ماندهام و خودی که دیگر نمیشناسمش؛
خودی که خستهتر از آن است که بجنگد،
خاموشتر از آن است که فریاد بزند،
و شکستهتر از آن است که حتی فرو بریزد...
گاهی به آینه خیره میشوم و از خود میپرسم:
تو کی بودی؟
چرا شدی اینکه حالا هستی؟
چرا خاموشی، چرا دلمردهای، چرا اینقدر از خودت دلسردی؟
من هر روز، با بغضی در گلو بیدار میشوم
و شبها را با اشکی پنهانتر از سایه، به خواب میروم...
نه کسی میفهمد، نه کسی میپرسد،
و نه حتی خودم توانِ پرسیدن دارم.
میدانم...
شاید برای جهان، من فقط یک نفر باشم،
اما برای خودم، دیگر حتی یک هیچ هم نیستم.
همهی آن صبوریها، همهی آن لبخندهای ساختگی،
همهی تظاهر به خوب بودن...
همه را کردهام، اما انگار تهِ این مسیر،
هیچ دستی نیست که دستم را بگیرد،
هیچ نوری نیست که از دور صدایم بزند...
من از خودم ناامید شدهام...
نه از دنیا، نه از آدمها،
بلکه از کسی که قرار بود تکیهگاهم باشد:
خودم...
و چه دردی دارد،
وقتی حتی خودت هم دیگر به خودت باور نداری...
وقتی نگاهت، خودت را هم سرزنش میکند،
وقتی قلبت، دیگر تپیدن را نه برای زندگی، که فقط برای زندهماندن ادامه میدهد...
کاش کسی میفهمید،
کاش کسی یک لحظه، فقط یک لحظه،
با عمقِ نگاهِ من، این تاریکی را میدید...