برسد روزی که چشمانم باز نشوند،
و دیگر نبینم غمها را،
ندیده بگیرم تلخیهای دنیا را،
و در سکوتِ ابدی، آرام بگیرم.
برسد روزی که دیگر خسته نباشم،
که دیگر نخواهم تحمل کنم زخمهای زمان را،
و نفسهایم بیهیچ اضطرابی،
در آرامشی بیپایان جاری شوند.
اما تا آن روز،
چشمانم باز است،
شاهدِ تمام رنگها و سایهها،
با تمام دردها و شادیها،
و دلام به امید روزی که در آرامش فرو روم،
صبورانه میتپد...