دیگر نمیدانم لبخندها را باور کنم یا سکوتها را.
نمیدانم "دوستت دارم"ها راستاند، یا زهر شیرینی هستند که آهسته جانت را میگیرند.
این روزها آدمها دروغ را با چنان لبخندِ صادقی میگویند که گاهی از صداقت، میترسم…
من ماندهام با دلی که هر بار بیدفاعتر از پیش، به دست نگاههایی افتاد که بلد بودند دروغ را در قالبِ عشق بپیچند.
با ذهنی که شبها زیر بارِ "کاش نمیگفتم"، "کاش نمیباوریدم"، از هم میپاشد.
با چشمی که دیگر نمیداند اشکِ مقابلش از درد است یا نقاب…
باور کردن، سختترین کارِ دنیاست وقتی هزار بار باورت را لگد کردهاند.
و بدتر آنکه… دیگر حتی نمیتوانی به خودت اطمینان داشته باشی.
نکند این بار هم اشتباه کرده باشم؟
نکند این بار هم چشمم حقیقت را ندیده باشد؟
میدانم که آدمها قرار نیست همیشه راست بگویند،
اما کاش…
کاش دستکم دروغ را اینقدر شبیهِ راست نمیگفتند.