جالبه که آدما از آدما پناه میبرن به آدما
خیلی جالبه که یه زمانی آدم یه سنگینی عجیبی رو قلبش حس میکنه و یه جوری ناامید و خسته اس از زندگی که دلش میخواد چشماش رو ببنده و دیگه باز نکنه. گاهی واقعا از زنده بودنش خوشحال نیست و برای مرگ تقلا میکنه؛ اما یه روز که همون حس سنگینی روی قلبش رو داره، یهو میبینه چقدر آروم شده و چقدر دلش میخواد باشه و ادامه بده، دلش میخواد زندگی کنه و اون لحظه برای زنده بودنش خوشحاله.
من این حس رو تجربه کردم. چند روزی میشد که تبدیل به کسی شده بودم که هست اما نمیخواست باشه. این چند روز حالم خیلی بد بود و مدام گریه ام میگرفت و دیگه نمیخواستم باشم. امروز غروب به شدت اون حس سنگینی روی قلبم رو داشتم، یکم کتاب خوندم و بعد رفتم توی آشپزخونه و خواستم یکم آب بخورم که نگام به ماه افتاد. ناز تر و درخشان تر شده بود. نشستم رو صندلی و به ماه نگاه کردم. خیال پردازی کردم و با خودم صحبت کردم. وقتی اومدم تو اتاق از پنجره بازم ماه رو نگاه کردم و یهو به خودم اومدم و دیدم چقدر حالم بهتر شده.
اون لحظه یاد حرف کسی افتادم که بهم گفت: برای لذت ها زندگی کن حتی اگر لذت هات کوچیک باشن
با کودکان وارد بحث نشوید،
حتی اگر از شما بزرگتر باشند!
از دیشب آنقدر حالم بده که میخوام کل روز رو گریه کنم، میخوام بشینم یه گوشه و خودم رو تو دنیای خیالم غرق کنم، میخوام خاطرات خوبم رو با افراد بد فراموش کنم، میخوام از بند همه چیز رهاشم. میخوام فقط یکی باشه که بشینه و به حرفام گوش کنه، بی منت، بی قضاوت. اما به جای درد و دل کردن با کسی که دوسم داره و حالم براش مهمه باید اشک هامو از خانواده ام پنهان کنم. باید بلندشم و برای فردام تلاش کنم، فردایی که بهم تحمیل شده. میخوام آروم چشام رو ببندم و بخوابم، یه خواب ابدی، خواب مرگ.
اصالت و شرف گل هایی هستند که در باغچه هر کسی رشد نمی کنند.
چارلى چاپلين میگوید:
پس از كلی فقر، به ثروت و شهرت رسیدم.
آموخته ام كه با پول...
میتوان ساعت خريد، ولى زمان نه...
ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه...
ميتوان كتاب خريد، ولى دانش نه...
ميتوان دارو خريد، ولى سلامتى نه...
میتوان رختخواب خرید، ولی خواب راحت نه...
میتوان قلب خرید، اما عشق نه...
ارزش آدمها به دارایی نیست،
به 'معرفت ' آنهاست.
میگه که: هزارتا رویا کشته میشه، تا یاد بگیری زندگی رویایی نیست...
هیچ وزنهای سنگینتر از بلند کردن خودت در روزهای ناامیدی نیست:)
شنیده ام اسب ها بو میکشند که یک نفر مهربان است یا نه. خیال میکنم بویی است مثل گل؛ شاید مثل بوی اسطوخودوس یا مریم گلی روسی. اما مثل بوی گل رز نه؛ چون اسب ها میدانند رز خار دارد.
*اسب های مخفی بیمارستان بریار هیل
در جهانی زندگی میکنیم که کلمات بیشتر از ادما آدم می کشند:)