خورشید

خورشید غروب می کند اما پس از مدتی ، با چنان قدرت ، حرارت و نوری طلوع می کند که گویا در اوج شکوفایی و نور افشانی خود است.

خورشید بی وقفه ، نور خود را به جهانیان می بخشد. 

هر روز با طلوعش ، امید و نشاط را به جهانیان هدیه می کند.

چه خوب است مانند خورشید ، پاک و بزرگ بودن.

چه خوب است لبخند زدن بی منت به دیگران.

خورشید مهربان ، بسیار دوستت دارم و ازت ممنونم که نگذاشتی ما بدون امید بمانیم و در سرما فرو رفته و نابود شویم.

خورشیدم☀️💛

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

مردم

خیلی ها باید ماه ها یا حتی سال ها تمام توانشان را بگذارند و بجگند تا به ذره ای شادی برسند.

مردم به لبخند بدون نگرانی ، ترس و غم ، احتیاج دارند.

مردم آرامش ، امنیت و ثبات می خواهند. 

باید بتوانند با آرامش و بدون نگرانی سر بر بالین بگذارند.

نیاز دارند از آرامش و رفاه عزیزانشان ، لبخند بزنند.

باید آرامشی باشد که بتوانند به فردایی روشن فکر کنند.

باید نوری باشد تا آینده ای باشد.

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

چطور....

چطور میشه با عشق ، دم از غم زد؟

چطور میشه عشق در قلبم باشد و از خستگی ، شکستن و غم بگویم!

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

سکوت کافی است....

گاهی اوقات ، سکوت کافی است....

سکوتی عمیق که سرشار از هزاران احساس است

سرشار از معنی

حمایت

محبت

عشق

احترام

و قدر دانی

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

حس زندگی

خیلی جالبه که یه زمانی آدم یه سنگینی عجیبی رو قلبش حس میکنه و یه جوری ناامید و خسته اس از زندگی که دلش میخواد چشماش رو ببنده و دیگه باز نکنه. گاهی واقعا از زنده بودنش خوشحال نیست و برای مرگ تقلا میکنه؛ اما یه روز که همون حس سنگینی روی قلبش رو داره، یهو میبینه چقدر آروم شده و چقدر دلش میخواد باشه و ادامه بده، دلش میخواد زندگی کنه و اون لحظه برای زنده بودنش خوشحاله.

من این حس رو تجربه کردم. چند روزی میشد که تبدیل به کسی شده بودم که هست اما نمی‌خواست باشه. این چند روز حالم خیلی بد بود و مدام گریه ام می‌گرفت و دیگه نمیخواستم باشم. امروز غروب به شدت اون حس سنگینی روی قلبم رو داشتم، یکم کتاب خوندم و بعد رفتم توی آشپزخونه و خواستم یکم آب بخورم که نگام به ماه افتاد. ناز تر و درخشان تر شده بود. نشستم رو صندلی و به ماه نگاه کردم. خیال پردازی کردم و با خودم صحبت کردم. وقتی اومدم تو اتاق از پنجره بازم ماه رو نگاه کردم و یهو به خودم اومدم و دیدم چقدر حالم بهتر شده.

اون لحظه یاد حرف کسی افتادم که بهم گفت: برای لذت ها زندگی کن حتی اگر لذت هات کوچیک باشن

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

حالم بده

از دیشب آنقدر حالم بده که میخوام کل روز رو گریه کنم، میخوام بشینم یه گوشه و خودم رو تو دنیای خیالم غرق کنم، میخوام خاطرات خوبم  رو با افراد بد فراموش کنم، میخوام از بند همه چیز رهاشم. میخوام فقط یکی باشه که بشینه و به حرفام گوش کنه، بی منت، بی قضاوت. اما به جای درد و دل کردن با کسی که دوسم داره و حالم براش مهمه باید اشک هامو از خانواده ام پنهان کنم. باید بلندشم و برای فردام تلاش کنم، فردایی که بهم تحمیل شده. میخوام آروم چشام رو ببندم و بخوابم، یه خواب ابدی، خواب مرگ.

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕