برخی قلب ها ، با بیان کردن کلمات ؛ شکستند.
و برخی قلب ها ، با بیان نکردن کلمات ؛ شکستند.
آنچه را نباید ، میگوییم و آنچه را که باید ، نمی گوییم....
برخی قلب ها ، با بیان کردن کلمات ؛ شکستند.
و برخی قلب ها ، با بیان نکردن کلمات ؛ شکستند.
آنچه را نباید ، میگوییم و آنچه را که باید ، نمی گوییم....
نجس شدهام،
نه از خاک،
که از گناهی که به جانم افتاد
و ریشه دواند در روحم،
بیآنکه کسی بفهمد.
در آینه که نگاه میکنم،
خودم را نمیشناسم؛
نه چشمهایم پاکی دارند،
نه لبهایم جرأت دعا.
سجادهام را جمع کردهام،
نه از بیاعتقادی،
که از شرم.
شرمی که از چشمهایم بالا میرود
و تا پیشانیام میرسد
جایی که باید پیش خدا خم میشد…
و نمیشود.
احساس میکنم دعایم
به سقف نمیرسد،
شاید چون دلم
از درون پوسیده،
شاید چون خدا
صدای آدمهای نجس را نمیشنود…
یا شاید…
من باور کردهام که دیگر شنیده نمیشوم.
این گناه، این خطا،
هر چه بود، گذشت…
اما من ماندم
و باری از ندامت که سنگینتر از هر مجازاتیست.
کاش میشد برگردم،
کاش میشد دوباره پاک بود،
نه برای مردم،
نه برای قضاوتها،
فقط برای آن نیمه ای از خودم
که هنوز یک گوشهی دور،
از شدت گریه میلرزد.
هر قدم کوچک، هموارکننده راهِ بزرگترین هدفهاست.
اصالت و شرف گل هایی هستند که در باغچه هر کسی رشد نمی کنند.
اگر شاد بودی ، آهسته بخند تا غم ناراحت نشود.
اگر غمگین بودی ، آهسته گریه کن که شادی نا امید نشود.
چارلی چاپلین
چارلى چاپلين میگوید:
پس از كلی فقر، به ثروت و شهرت رسیدم.
آموخته ام كه با پول...
میتوان ساعت خريد، ولى زمان نه...
ميتوان مقام خريد، ولى احترام نه...
ميتوان كتاب خريد، ولى دانش نه...
ميتوان دارو خريد، ولى سلامتى نه...
میتوان رختخواب خرید، ولی خواب راحت نه...
میتوان قلب خرید، اما عشق نه...
ارزش آدمها به دارایی نیست،
به 'معرفت ' آنهاست.
از دوست داشته شدن...
از مهم شدن...
میترسم...
میگه که: هزارتا رویا کشته میشه، تا یاد بگیری زندگی رویایی نیست...
تا به حال به ارتباط فوت کردن شمع و فوت کردن افراد ، دقت کردین؟
وقتی شمعی را فوت میکنیم ؛ شمع ، نور و روشنایی و شعله آتشش را از دست می دهد.
و هنگامی که کسی فوت میکنه ، نور و روشنایی و زندگی اش را از دست میدهد.
《 فوت 》، با از دست دادن میاد.
(امشب میخواستم یه پست دیگه بزارم ، ولی با نگاه به آسمان ، نظرم تغییر کرد.)
وقتی مثل همیشه ، توی آسمان ، دنبال ماه میگشتم ؛ نتونستم پیداش کنم.
صبر کردم...
ماه را دیدم.
مثل همیشه نورانی بود ؛ شاید یکم بیشتر از شبهای قبل.
نورش زردِ خیلی زیبایی بود.
اما ، یه کم از ماه پنهان شده بود.
گویا ابر ها یا تاریکی شب ، قسمتی از ماه را در بر گرفته بودن.
از دیدن ماه لبخند زدم ولی خیلی زود ، ماه در تاریکی شب ، ناپدید شد.
پس از. مدتی ، دوباره ماه ، نمایان شد.
این بار هم مانند سری قبل ؛ تابان اما قسمتی از آن ، پنهان بود و خیلی سریع در دل شب ، فرو رفت.
باز هم صبر کردم...
قسمت کوچکی از ماه ، نمایان شد و باز هم مانند سری های گذشته.
چند دقیقه بعد ، ماه دوباره نمایان شد و قسمت بیشتری از آن ، نورانی بود.
گویا ماه دارد بازی می کند.
پنهان میشود و مدتی کوتاه ، خود را نشان میدهد.
بی صبرانه ، چشم به آسمان میدوزم تا ماه را ببینم.
بالاخره ابر ها کنار رفتن و ماهِ نیمه ، نمایان شد
ماه ، روشن و تابان ، شاید یک دقیقه ، نمایان بود.
وقتی ماه ، در ابر ها و آسمان شب ، ناپدید شد ، انگار دلم گرفت.
اما باز هم منتظر ماندم...
ماه کاملا نمایان شد .
ابر ها از جلو ماه عبور می کردند اما فقط هاله ای تاریک روی ماه نمایان میشد و بعد ، کنار می رفت.
قبل از اینکه ماه دوباره در دل شب ، ناپدید شود ؛ از خدا خواهش کردم ، ماه نمایان و تابان بماند...
از خداوند ممنونم
ماه تا کنون حتی در هاله ای تاریک هم فرو نرفته است.
ماه ، برای من بسیار ارزشمند است.
من ، عاشق ماه هستم.