سکوت کافی است....

گاهی اوقات ، سکوت کافی است....

سکوتی عمیق که سرشار از هزاران احساس است

سرشار از معنی

حمایت

محبت

عشق

احترام

و قدر دانی

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

حس زندگی

خیلی جالبه که یه زمانی آدم یه سنگینی عجیبی رو قلبش حس میکنه و یه جوری ناامید و خسته اس از زندگی که دلش میخواد چشماش رو ببنده و دیگه باز نکنه. گاهی واقعا از زنده بودنش خوشحال نیست و برای مرگ تقلا میکنه؛ اما یه روز که همون حس سنگینی روی قلبش رو داره، یهو میبینه چقدر آروم شده و چقدر دلش میخواد باشه و ادامه بده، دلش میخواد زندگی کنه و اون لحظه برای زنده بودنش خوشحاله.

من این حس رو تجربه کردم. چند روزی میشد که تبدیل به کسی شده بودم که هست اما نمی‌خواست باشه. این چند روز حالم خیلی بد بود و مدام گریه ام می‌گرفت و دیگه نمیخواستم باشم. امروز غروب به شدت اون حس سنگینی روی قلبم رو داشتم، یکم کتاب خوندم و بعد رفتم توی آشپزخونه و خواستم یکم آب بخورم که نگام به ماه افتاد. ناز تر و درخشان تر شده بود. نشستم رو صندلی و به ماه نگاه کردم. خیال پردازی کردم و با خودم صحبت کردم. وقتی اومدم تو اتاق از پنجره بازم ماه رو نگاه کردم و یهو به خودم اومدم و دیدم چقدر حالم بهتر شده.

اون لحظه یاد حرف کسی افتادم که بهم گفت: برای لذت ها زندگی کن حتی اگر لذت هات کوچیک باشن

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

حالم بده

از دیشب آنقدر حالم بده که میخوام کل روز رو گریه کنم، میخوام بشینم یه گوشه و خودم رو تو دنیای خیالم غرق کنم، میخوام خاطرات خوبم  رو با افراد بد فراموش کنم، میخوام از بند همه چیز رهاشم. میخوام فقط یکی باشه که بشینه و به حرفام گوش کنه، بی منت، بی قضاوت. اما به جای درد و دل کردن با کسی که دوسم داره و حالم براش مهمه باید اشک هامو از خانواده ام پنهان کنم. باید بلندشم و برای فردام تلاش کنم، فردایی که بهم تحمیل شده. میخوام آروم چشام رو ببندم و بخوابم، یه خواب ابدی، خواب مرگ.

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

کلمات

برخی قلب ها ، با بیان کردن کلمات ؛ شکستند. 

و برخی قلب ها ، با بیان نکردن کلمات ؛ شکستند.

 

آنچه را نباید ، می‌گوییم و آنچه را که باید ، نمی گوییم....

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

از گناه... نجس شده‌ام.

نجس شده‌ام،
نه از خاک،
که از گناهی که به جانم افتاد
و ریشه دواند در روحم،
بی‌آنکه کسی بفهمد.

در آینه که نگاه می‌کنم،
خودم را نمی‌شناسم؛
نه چشم‌هایم پاکی دارند،
نه لب‌هایم جرأت دعا.

سجاده‌ام را جمع کرده‌ام،
نه از بی‌اعتقادی،
که از شرم.
شرمی که از چشم‌هایم بالا می‌رود
و تا پیشانی‌ام می‌رسد
جایی که باید پیش خدا خم می‌شد…
و نمی‌شود.

احساس می‌کنم دعایم
به سقف نمی‌رسد،
شاید چون دلم
از درون پوسیده،
شاید چون خدا
صدای آدم‌های نجس را نمی‌شنود…
یا شاید…
من باور کرده‌ام که دیگر شنیده نمی‌شوم.

این گناه، این خطا،
هر چه بود، گذشت…
اما من ماندم
و باری از ندامت که سنگین‌تر از هر مجازاتی‌ست.

کاش می‌شد برگردم،
کاش می‌شد دوباره پاک بود،
نه برای مردم،
نه برای قضاوت‌ها،
فقط برای آن نیمه‌ ای از خودم
که هنوز یک گوشه‌ی دور،
از شدت گریه می‌لرزد.

  • دُژَمـ