او گفت :

برخی افراد کار هایی می کنن یا حرفایی می زنن که اگر قبلا انجام می دادن یا بیان می کردن ؛ خیلی روم تاثیر منفی میذاشت و ناراحت و عصبی میشدم

ولی الان ، به خودم میگم مهم نیست ، اهمیت نداره و واقعا هم همین طوره

دیگه برام مهم نیست اون افراد چی راجبم فکر می کنن ، چه بهم می گن و چه کاری انجام میدن .

حالا میتونم از خودم حفاظت کنم و اجازه ندم اون افراد ، روم تاثیر بذارن .

چون برام ارزشی ندارن و دلیلی نداره حتی یک لحظه از وقتم را براشون ، تلف کنم .

آدمایی هستن که لیاقت یک لحظه وقتِ دیگران را ندارن ؛ چه برسه به اینکه کسی بهشون اجازه بده روش تاثیر بذارن ، برنجوننش و خُردش کنن .

بنظرم ، اگر به کسی که شایستگی وقتت را نداره ، اجازه ندی وقتت را بگیره ؛ زندگی راحت تر میشه ؛ صبرت برای چیزای مهم ، تحلیل میره ؛ تحملت برای چیزای مهم تر ، صرف میشه ؛ وقتت برای کسانی میمونه که برات مهم و عزیز هستن و تمام زندگیت ، میشه عزیزانت و افرادی که برات مهم هستن .

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

پروازِ بی‌بازگشت

خسته‌ام...
نه از راه، که از ایستادن در میانه‌ی راه.
از بودن‌هایی که نبودند، از گفتن‌هایی که نشنیده ماندند،
از نگاهی که گرم می‌نمود و قلبی که یخ‌زده بود...

جهانی‌ست پر از سردگرمی؛
آدم‌ها لبخند می‌زنند،
اما نگاهشان بوی وداع می‌دهد.

من اما دیگر تاب این نوسانِ مدام را ندارم.
نمی‌خواهم نیمه‌دوست باشم،
نیمه‌مانده، نیمه‌رفته...
نیمه‌زنده در میان خاطراتِ ناتمام.

می‌خواهم بال‌هایم را – این پرهای خاک‌خورده‌ی امید –
از غبار تردید بتکانم
و پر بکشم…
نه برای رسیدن، که برای رهایی.

رهایی از هر آن‌چه نگاهم را زمین‌گیر کرد،
از هر صدایی که سکوت را شکست،
بی‌آنکه چیزی بگوید.

بگذار بروم…
در بلندای آسمانی که هیچ‌کس دستش به من نمی‌رسد،
جایی که نه قضاوتی هست، نه انتظاری،
فقط منم و پرواز…
و شاید، آرامشی که سال‌هاست گمش کرده‌ام.

  • دُژَمـ

سکوت گناهکار

دلم سنگینی می‌کند از حرف‌هایی که نگفته مانده‌اند،
از گناهانی که به زبان نیامده‌اند،
از باری که شانه‌هایم را خرد می‌کند اما هیچ کس نمی‌داند.

چقدر دلم می‌خواهد یک بار، فقط یک بار،
با کسی بی‌پرده بنشینم و بگویم،
بگویم از تمام شکست‌ها،
از تمام آن لحظه‌هایی که خطا کردم و دلم شکست،
از آن تاریکی‌هایی که در قلبم جا خوش کرده‌اند.

اما هر بار که دهانم باز می‌شود،
کلمات می‌میرند،
و سکوت می‌شود پناه امنِ رازهای نهانم.

می‌ترسم، می‌ترسم که اگر بگویم،
تمام آن‌ها که دوستشان دارم،
از من روی برگردانند،
یا بدتر، من را همان‌گونه که هستم نبینند.

اما چقدر دردناک است،
این سکوتِ سنگین،
که هر نفس را تنگ‌تر می‌کند،
و دلم را هر روز بیشتر در خود غرق می‌کند.

شاید اگر جرئت کنم،
اگر فقط یک بار صدای شکسته‌ام را به گوش کسی برسانم،
بتوانم بار این گناهِ بی‌صدا را زمین بگذارم،
و خودم را دوباره از نو ببینم.

تو هم گاهی در این سکوت خفه شده‌ای؟
یا فقط منم که به دنبال جرأتِ حرف زدن می‌گردم؟

  • دُژَمـ

از بین رفتنِ لبخند ها

بعضی وقت ها ، عشق ، تمامِ لبخند هایت را از بین می برد...

اما از بین رفتن لبخند هایت ، برایت ناراحت کننده نیست ؛ بلکه خوشحال کننده است...

زیرا لبخند هایت با یاد آوری عشق ، از بین رفته اند.

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

دوستی و امید

دوستی و امید ، نقطه شباهت جالبی دارند:

پیدا کردن دوستِ خوب ، سخت است...

اما حفظ دوستِ خوب ، از پیدا کردن آن ، سخت تر است

گاهی امیدوار شدن ، سخت است....

اما امیدوار بودن و ماندن ، بسیار سخت تر است

بدست آوردن هردو ، سخت ؛ اما حفظ شان ، سخت تر است

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

مه بی‌حوصلگی

چند سال است که بی‌حوصله‌ام،
نه به آن بی‌حوصلگی گذرا،
که شبیه مه غلیظی‌ست که روی جانم نشسته،
و هیچ نوری را راهی نیست.
نمی‌دانم چرا این‌قدر سنگین شده‌ام،
مثل دریایی که موج‌هایش آرام شده‌اند،
اما در عمقش، طوفانی بی‌پایان جریان دارد.
هر روز که چشم باز می‌کنم،
حس می‌کنم تکه‌ای از خودم گم شده،
گم شده در گرداب تنهایی،
که هر چه تلاش می‌کنم دست بگیرمش،
از لای انگشتانم می‌لغزد.
سه سال است این سکوت خفه‌کننده همراه من است،
بی‌آنکه بفهمم چرا،
بی‌آنکه بتوانم فریاد بزنم،
تنها مانده‌ام با حسرت بودن در جایی که نیستم،
و بغضی که هیچگاه آرام نمی‌شود.
ای کاش می‌شد با یک نفس عمیق،
این غم سنگین را از سینه بیرون بریزم،
و دوباره با دل روشن و حوصله‌ای تازه،
به زندگی برگردم...
اما هنوز همانجا ایستاده‌ام،
در تاریکی این بی‌حوصلگی بی‌پایان،
که آرام آرام جانم را می‌خورد.

  • دُژَمـ