خودم را گم کرده‌ام

دیگر نمی‌دانم کجای راه ایستاده‌ام...
نه ردّی از رؤیاهایم مانده، نه صدایی از امید.
من مانده‌ام و خودی که دیگر نمی‌شناسمش؛
خودی که خسته‌تر از آن است که بجنگد،
خاموش‌تر از آن است که فریاد بزند،
و شکسته‌تر از آن است که حتی فرو بریزد...

گاهی به آینه خیره می‌شوم و از خود می‌پرسم:
تو کی بودی؟
چرا شدی این‌که حالا هستی؟
چرا خاموشی، چرا دل‌مرده‌ای، چرا این‌قدر از خودت دلسردی؟

من هر روز، با بغضی در گلو بیدار می‌شوم
و شب‌ها را با اشکی پنهان‌تر از سایه‌، به خواب می‌روم...
نه کسی می‌فهمد، نه کسی می‌پرسد،
و نه حتی خودم توانِ پرسیدن دارم.

می‌دانم...
شاید برای جهان، من فقط یک نفر باشم،
اما برای خودم، دیگر حتی یک هیچ هم نیستم.

همه‌ی آن صبوری‌ها، همه‌ی آن لبخندهای ساختگی،
همه‌ی تظاهر به خوب بودن...
همه را کرده‌ام، اما انگار تهِ این مسیر،
هیچ دستی نیست که دستم را بگیرد،
هیچ نوری نیست که از دور صدایم بزند...

من از خودم ناامید شده‌ام...
نه از دنیا، نه از آدم‌ها،
بلکه از کسی که قرار بود تکیه‌گاهم باشد:
خودم...

و چه دردی دارد،
وقتی حتی خودت هم دیگر به خودت باور نداری...
وقتی نگاهت، خودت را هم سرزنش می‌کند،
وقتی قلبت، دیگر تپیدن را نه برای زندگی، که فقط برای زنده‌ماندن ادامه می‌دهد...

کاش کسی می‌فهمید،
کاش کسی یک لحظه، فقط یک لحظه،
با عمقِ نگاهِ من، این تاریکی را می‌دید...

  • دُژَمـ

خسته از ایستادن

به سختی چشمانم را باز می کنم.

تلاش می‌کنم و بلند می شوم.

بلند می شوم اما به سختی.

بلند می شوم اما خسته ام.

چشم هایم ، خالی از امید هستند....

لب هایم ، ترک خورده اند.....

صورتم ، بی جان است.....

شانه هایم ، افتاده اند....

کمرم ، خم شده است....

زانو هایم ، لرزان اند....

پاهایم ، توانی ندارند.....

دیگر توان ایستادن ، ندارم.

تلاش می‌کنم بایستم ؛ نه محکم ، بلکه ، فقط ، بایستم.

سرم را بالا می گیرم.

ناگهان.....

تمام توانم ، فرو می پاشد.

زانو هایم ، آشکارا می لرزند و پاهایم ، وزنم را رها می کنند.

در یک لحظه ، به زمین می افتم.

دیگر توانی برای ادامه دادن ندارم....

شاید روزِ رفتنِ من ، نزدیک باشد....

شاید....

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

قلبِ ابرومندم...

قلب ابرومندم تلخی را فرو خورد و مثل همیشه صورت سرخ کرد با سیلی!
به چهره‌ام گرد بی‌تفاوتی پاشیدم و به جان خریدم فداکاری هر روزه ی قلبم را...
هر روز، با همان تلخی تلخ، با همان سیلی که رنگ رخسار را سرخ می‌کند،
قلبم مثل کوهی بی‌صدا و صبور، دردها را به دوش کشید،
و من میان این همه بی‌تفاوتی، فداکاری‌اش را به جان خریدم،
بی‌هیچ شکوه‌ای، بی‌هیچ ناله‌ای، فقط با عشقی عمیق و سرشار از سکوت.

چقدر دل باید بزرگ باشد، که این همه درد را تاب بیاورد،
چقدر دل باید قوی باشد، که این همه بی‌تفاوتی را به خود راه دهد،
و من هر روز شاهد این فداکاریِ بی‌صدا،
هر روز عاشق‌تر می‌شوم از این قلبِ ابرومندم...

  • دُژَمـ

دل‌خستگی...

دل‌خستگی، آن لحظه‌ای‌ست
که نه اشک می‌خواهد،
نه آغوشی برای پناه،
و نه حتی واژه‌ای برای گفتن.

تنها می‌نشینی در کنج سکوتی بی‌انتها،
با دلی که نه زخمی‌ست،
نه عاشق،
نه امیدوار...
بلکه فقط خسته است.

خسته از بودن،
از وانمود کردن،
از لبخندهایی که پشتشان،
هیچ نوری نیست...

دل، وقتی خسته می‌شود،
نه به رفتن می‌اندیشد،
نه به ماندن،
بلکه در میانه‌ای گم می‌شود،
جایی میان گذشته‌ای که سوخته،
و آینده‌ای که نمی‌خواهد آمدنش را بشنود.

دل‌خستگی، شبیه پاییز است؛
آرام، غمگین،
و بی‌ادعا فرو می‌ریزد،
بی‌آن‌که کسی بفهمد
چقدر برگ،
چقدر رؤیا،
از شاخه‌های روحت افتاده‌اند...

  • دُژَمـ

عشق پاک

عشق پاک
  • دلم ز عشق تو مگر جدا شود؟ زان خوشه که بی‌تو نه به دست آید راهی.
  • تو دانی که چه گویی با دلِ ما، عشق پاک است گرچه در لباسِ دنیا پنهان است.
  • Nara

تاب‌آوری در سکوت

چقدر خسته‌ام…
از این همه کوششی که گویی بی‌ثمر است،
از زخمی که زبانِ تلخِ مردم بر جانم نهاده،
از بارِ سنگینی که هر روز بر دوشم افزوده می‌شود.

دل به امیدی بسته‌ام،
اما تنهایی چنان سهمگین است که گاهی جان به لب می‌آید،
کاش دستی بود که در این تاریکی بگیرد دستم را،
کاش صدایی بود که در میان سکوتِ شکست‌ها، مرا به ادامه دادن ترغیب کند.

اما هیچ‌کس نیست،
و من مانده‌ام و این خستگی عمیق،
که شاید تنها راه رهایی‌اش، تاب آوردن است…
تاب آوردن تا روزی روشن‌تر، فرا رسد.

  • دُژَمـ

اولین بار...

اولین بارِ خیلی چیز ها ، هرگز فراموش نمیشه...

اولین باری که بی دلیل ، استرس گرفتی...

اولین باری که بی دلیل ، گریه کردی...

اولین باری که کسی اعتمادت را شکست...

اولین باری که شکستی...

اولین باری که کسی وارد تنهایی ات شد و دستت را گرفت...

اولین باری که عشق را تجربه کردی...

اولین باری که با شادی عزیز ترین فرد زندگیت ، قلبت پر کشید و لبریز از شادی شد...

اولین باری که با غم او ، دنیایت ویران شد و قلبت شکست...

اولین باری که با شکسته شدن عزیزانت ، شکستی...

💔💔💔💔

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

لبخندی که درد دارد

چه غم‌انگیز است لبخندی که برای دیگران می‌زنی، نه برای خودت.
وقتی که دلت هوای گریه دارد، اما چشمانت، بی‌صدا می‌خندند...
چه تلخ است لحظه‌ای که بغضت را فرو می‌دهی، فقط برای اینکه کسی نپرسد: «چی شده؟»
چون نمی‌دانی جوابش را چطور بگویی،
یا شاید،
چون می‌دانی کسی حوصله شنیدنش را ندارد.

آدم گاهی خسته می‌شود از این بازی بی‌پایانِ “خوبم، ممنون.”
از تظاهر به آرامشی که نیست...
از نقابی که لبخند را وام گرفته تا دلش را پنهان کند.

و این دردناک‌ترین نوع تنهایی‌ست؛
وقتی در میان خنده‌هایت، هیچ‌کس صدای شکستن دلت را نمی‌شنود.
آدمی که خودش را خوشحال جلوه می‌دهد، همیشه خوشحال نیست…
او فقط بلد شده است غمش را جایی در سکوت دفن کند؛
در دل شب،
در گوشه‌ای از اتاق،
یا در میان شعرهایی که هیچ‌کس نمی‌خواند.

کاش می‌شد یک‌بار، فقط یک‌بار،
بی‌هراسِ قضاوت،
گریه کرد و گفت: "من خوب نیستم..."

  • دُژَمـ

عقل

اگر عقل امروز را داشتم کارهای دیروز را نمیکردم؛

اما اگر کارهای دیروز را نمیکردم عقل امروز را نداشتم.

-افلاطون-

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕