درسته کینه خوب نیست
ولی زشته یه بدی هایی
بی جواب بمونه
درسته کینه خوب نیست
ولی زشته یه بدی هایی
بی جواب بمونه
دلم سنگینی میکند از حرفهایی که نگفته ماندهاند،
از گناهانی که به زبان نیامدهاند،
از باری که شانههایم را خرد میکند اما هیچ کس نمیداند.
چقدر دلم میخواهد یک بار، فقط یک بار،
با کسی بیپرده بنشینم و بگویم،
بگویم از تمام شکستها،
از تمام آن لحظههایی که خطا کردم و دلم شکست،
از آن تاریکیهایی که در قلبم جا خوش کردهاند.
اما هر بار که دهانم باز میشود،
کلمات میمیرند،
و سکوت میشود پناه امنِ رازهای نهانم.
میترسم، میترسم که اگر بگویم،
تمام آنها که دوستشان دارم،
از من روی برگردانند،
یا بدتر، من را همانگونه که هستم نبینند.
اما چقدر دردناک است،
این سکوتِ سنگین،
که هر نفس را تنگتر میکند،
و دلم را هر روز بیشتر در خود غرق میکند.
شاید اگر جرئت کنم،
اگر فقط یک بار صدای شکستهام را به گوش کسی برسانم،
بتوانم بار این گناهِ بیصدا را زمین بگذارم،
و خودم را دوباره از نو ببینم.
تو هم گاهی در این سکوت خفه شدهای؟
یا فقط منم که به دنبال جرأتِ حرف زدن میگردم؟
بعضی وقت ها ، عشق ، تمامِ لبخند هایت را از بین می برد...
اما از بین رفتن لبخند هایت ، برایت ناراحت کننده نیست ؛ بلکه خوشحال کننده است...
زیرا لبخند هایت با یاد آوری عشق ، از بین رفته اند.
«برای کسانی دریا بودم
که لیاقتشان در حد مرداب بود!»
دوستی و امید ، نقطه شباهت جالبی دارند:
پیدا کردن دوستِ خوب ، سخت است...
اما حفظ دوستِ خوب ، از پیدا کردن آن ، سخت تر است
گاهی امیدوار شدن ، سخت است....
اما امیدوار بودن و ماندن ، بسیار سخت تر است
بدست آوردن هردو ، سخت ؛ اما حفظ شان ، سخت تر است
چند سال است که بیحوصلهام،
نه به آن بیحوصلگی گذرا،
که شبیه مه غلیظیست که روی جانم نشسته،
و هیچ نوری را راهی نیست.
نمیدانم چرا اینقدر سنگین شدهام،
مثل دریایی که موجهایش آرام شدهاند،
اما در عمقش، طوفانی بیپایان جریان دارد.
هر روز که چشم باز میکنم،
حس میکنم تکهای از خودم گم شده،
گم شده در گرداب تنهایی،
که هر چه تلاش میکنم دست بگیرمش،
از لای انگشتانم میلغزد.
سه سال است این سکوت خفهکننده همراه من است،
بیآنکه بفهمم چرا،
بیآنکه بتوانم فریاد بزنم،
تنها ماندهام با حسرت بودن در جایی که نیستم،
و بغضی که هیچگاه آرام نمیشود.
ای کاش میشد با یک نفس عمیق،
این غم سنگین را از سینه بیرون بریزم،
و دوباره با دل روشن و حوصلهای تازه،
به زندگی برگردم...
اما هنوز همانجا ایستادهام،
در تاریکی این بیحوصلگی بیپایان،
که آرام آرام جانم را میخورد.
چرا نمیتوانم با خودم کنار بیایم؟
چرا این منِ درونم، هر روز برایم غریبهتر میشود؟
چرا نمیتوانم خودم را بشناسم،
وقتی همین خودم، هر روز نقاب تازهای به چهره میزند؟
مثل آیینهای که تصویرش شکست خورده،
و هر قطعهاش بازتابی متفاوت دارد،
من هم همینم،
تکهتکه و پراکنده،
در جستوجوی تکههای گمشدهام،
ولی نمیدانم کدام قطعه، منم.
چرا اینقدر سخت است؟
چرا خودشناسی اینقدر دور و ناممکن است؟
شاید چون من خودم را نمیخواهم،
یا شاید چون نمیدانم چه میخواهم.
هر بار که تلاش میکنم خودم را بفهمم،
مثل فراری میشود، از دستم میگریزد،
و من باز میمانم و سوالهایی بیپاسخ،
در دل تاریکیِ خودم.
میخواهم بسازمش، بسازم این منِ سردرگم را،
اما دستهایم لرزاناند،
و قلبم پر از شک و تردید.
چرا این مسیر شناخت خود،
اینقدر پر از درد و پیچ و خم است؟
و من، در این راه طولانی و ناواضح،
هنوز دنبال آرامش میگردم،
در میان این همه سوال و سردرگمی...
دلم خیلی چیزها میخواهد،
اما نمیدانم دلش دقیقاً چه میخواهد،
مثل پرندهای که بالهایش را حس میکند،
ولی نمیداند کدام سوی آسمان را باید بگیرد.
هر روز هزار خواسته در قلبم جرقه میزند،
اما هیچکدامشان رنگ و شکل مشخصی ندارند،
چیزی مثل نسیمی نامرئی که پوست را لمس میکند،
اما نمیتوانی آن را در مشتت نگه داری.
میخواهم،
اما نمیدانم برای چه،
برای کدام رویا، کدام لبخند، یا کدام آرامش.
دلم پر از فریادهای خاموش است،
و من در این سکوتِ پرهیاهو،
گم شدهام،
گم در میان هزار حس نامعلوم،
که نه میتوانم نامشان را بگذارم،
نه میتوانم رهایشان کنم.
این دل، این قلبِ سردرگم،
به دنبال یک نور است،
یک نقطهی روشن،
که شاید بتواند راه را نشان دهد،
اما هر بار که به آن نزدیک میشود،
باز مهای غلیظتر،
دورش را میپوشاند.
دلم میخواهد بخواهد،
اما نمیداند چه بخواهد،
و این ندانستن،
مثل سنگینی بار دنیا روی شانههایم است،
که هر روز بیشتر میشکندم.
شاید یک روز،
وقتی خودم را پیدا کنم،
دلم هم خواهد دانست،
چه میخواهد،
و آن روز،
شاید من هم بتوانم دوباره پرواز کنم...
من نمیدانم چرا دلم گریه میخواهد،
اما این بغضِ ناگهانی، سنگینیاش را در ریههایم حس میکنم،
مثل بارانی که بیهوا میبارد،
بی آنکه بدانی از کجا آمده،
و به کجا میرود.
دلم میخواهد فقط گریه کنم،
بیآنکه بخواهم دلیلش را بفهمم،
بیآنکه بخواهم نامش را بگذارم،
چون گاهی درد، نامی ندارد،
فقط هست و میماند.
شاید دلم خسته است از سکوت،
شاید از روزهایی که گذشتند و من نفهمیدم،
شاید از زخمهایی که دیده نشدند،
یا شاید فقط از خودم، از همان کسی که نمیدانم کیست.
دلم گریه میخواهد،
برای همهی حرفهایی که نگفتهام،
برای همهی بارهایی که تحمل کردهام،
و برای همهی آن لحظههایی که تنها ماندم،
بیآنکه حتی خودم را درک کنم..
در این آینهی شکستهی ذهنم، هر روز تصویری تازه میبینم،
چهرهای که نه خودش را میشناسد، نه من او را.
انگار سایهای گم شده در مهِ سرد،
که نه راه رفتن بلد است، نه میداند کجا باید برود.
در پیچوخم خیابانهای فکر، گم شدهام،
چون مسافری که راه خانه را فراموش کرده،
و هر قدمش صدای سردرگمی میآورد،
صدایی که در سکوت شبهای تنهاییام،
ترانهای از بیپناهی و ناآرامی میخواند.
این شخصیتِ گنگ، این سایهی پرابهام،
که گاهی لبخند میزند و گاهی در سکوت گم میشود،
کجاست؟ کیست؟
آیا روزی خواهد رسید که بفهمم او کیست؟
یا همچنان در این هزارتوی ناشناخته،
سرگردان بمانم، بیپاسخ، بیجهت؟
و من، در این میان، تنها ناظر بیصدا،
که در دلش آتشی از سوالهای بیپاسخ میسوزد،
شعلههایی که نه سرد میشوند، نه خاموش،
بلکه هر روز بیشتر جانم را میسوزانند.
آیا این گنگی، تنها نقابیست که بر چهرهی من نشسته،
یا حقیقتیست که نمیتوانم از آن فرار کنم؟
و من در این سردرگمی بیصدا،
همچنان در جستوجوی خودم،
میسوزم و میسازم،
بیآنکه بدانم پایان این راه کجاست..