دل‌خستگی...

دل‌خستگی، آن لحظه‌ای‌ست
که نه اشک می‌خواهد،
نه آغوشی برای پناه،
و نه حتی واژه‌ای برای گفتن.

تنها می‌نشینی در کنج سکوتی بی‌انتها،
با دلی که نه زخمی‌ست،
نه عاشق،
نه امیدوار...
بلکه فقط خسته است.

خسته از بودن،
از وانمود کردن،
از لبخندهایی که پشتشان،
هیچ نوری نیست...

دل، وقتی خسته می‌شود،
نه به رفتن می‌اندیشد،
نه به ماندن،
بلکه در میانه‌ای گم می‌شود،
جایی میان گذشته‌ای که سوخته،
و آینده‌ای که نمی‌خواهد آمدنش را بشنود.

دل‌خستگی، شبیه پاییز است؛
آرام، غمگین،
و بی‌ادعا فرو می‌ریزد،
بی‌آن‌که کسی بفهمد
چقدر برگ،
چقدر رؤیا،
از شاخه‌های روحت افتاده‌اند...

  • دُژَمـ

عشق پاک

عشق پاک
  • دلم ز عشق تو مگر جدا شود؟ زان خوشه که بی‌تو نه به دست آید راهی.
  • تو دانی که چه گویی با دلِ ما، عشق پاک است گرچه در لباسِ دنیا پنهان است.
  • Nara

تاب‌آوری در سکوت

چقدر خسته‌ام…
از این همه کوششی که گویی بی‌ثمر است،
از زخمی که زبانِ تلخِ مردم بر جانم نهاده،
از بارِ سنگینی که هر روز بر دوشم افزوده می‌شود.

دل به امیدی بسته‌ام،
اما تنهایی چنان سهمگین است که گاهی جان به لب می‌آید،
کاش دستی بود که در این تاریکی بگیرد دستم را،
کاش صدایی بود که در میان سکوتِ شکست‌ها، مرا به ادامه دادن ترغیب کند.

اما هیچ‌کس نیست،
و من مانده‌ام و این خستگی عمیق،
که شاید تنها راه رهایی‌اش، تاب آوردن است…
تاب آوردن تا روزی روشن‌تر، فرا رسد.

  • دُژَمـ

اولین بار...

اولین بارِ خیلی چیز ها ، هرگز فراموش نمیشه...

اولین باری که بی دلیل ، استرس گرفتی...

اولین باری که بی دلیل ، گریه کردی...

اولین باری که کسی اعتمادت را شکست...

اولین باری که شکستی...

اولین باری که کسی وارد تنهایی ات شد و دستت را گرفت...

اولین باری که عشق را تجربه کردی...

اولین باری که با شادی عزیز ترین فرد زندگیت ، قلبت پر کشید و لبریز از شادی شد...

اولین باری که با غم او ، دنیایت ویران شد و قلبت شکست...

اولین باری که با شکسته شدن عزیزانت ، شکستی...

💔💔💔💔

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

لبخندی که درد دارد

چه غم‌انگیز است لبخندی که برای دیگران می‌زنی، نه برای خودت.
وقتی که دلت هوای گریه دارد، اما چشمانت، بی‌صدا می‌خندند...
چه تلخ است لحظه‌ای که بغضت را فرو می‌دهی، فقط برای اینکه کسی نپرسد: «چی شده؟»
چون نمی‌دانی جوابش را چطور بگویی،
یا شاید،
چون می‌دانی کسی حوصله شنیدنش را ندارد.

آدم گاهی خسته می‌شود از این بازی بی‌پایانِ “خوبم، ممنون.”
از تظاهر به آرامشی که نیست...
از نقابی که لبخند را وام گرفته تا دلش را پنهان کند.

و این دردناک‌ترین نوع تنهایی‌ست؛
وقتی در میان خنده‌هایت، هیچ‌کس صدای شکستن دلت را نمی‌شنود.
آدمی که خودش را خوشحال جلوه می‌دهد، همیشه خوشحال نیست…
او فقط بلد شده است غمش را جایی در سکوت دفن کند؛
در دل شب،
در گوشه‌ای از اتاق،
یا در میان شعرهایی که هیچ‌کس نمی‌خواند.

کاش می‌شد یک‌بار، فقط یک‌بار،
بی‌هراسِ قضاوت،
گریه کرد و گفت: "من خوب نیستم..."

  • دُژَمـ

عقل

اگر عقل امروز را داشتم کارهای دیروز را نمیکردم؛

اما اگر کارهای دیروز را نمیکردم عقل امروز را نداشتم.

-افلاطون-

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

او گفت :

برخی افراد کار هایی می کنن یا حرفایی می زنن که اگر قبلا انجام می دادن یا بیان می کردن ؛ خیلی روم تاثیر منفی میذاشت و ناراحت و عصبی میشدم

ولی الان ، به خودم میگم مهم نیست ، اهمیت نداره و واقعا هم همین طوره

دیگه برام مهم نیست اون افراد چی راجبم فکر می کنن ، چه بهم می گن و چه کاری انجام میدن .

حالا میتونم از خودم حفاظت کنم و اجازه ندم اون افراد ، روم تاثیر بذارن .

چون برام ارزشی ندارن و دلیلی نداره حتی یک لحظه از وقتم را براشون ، تلف کنم .

آدمایی هستن که لیاقت یک لحظه وقتِ دیگران را ندارن ؛ چه برسه به اینکه کسی بهشون اجازه بده روش تاثیر بذارن ، برنجوننش و خُردش کنن .

بنظرم ، اگر به کسی که شایستگی وقتت را نداره ، اجازه ندی وقتت را بگیره ؛ زندگی راحت تر میشه ؛ صبرت برای چیزای مهم ، تحلیل میره ؛ تحملت برای چیزای مهم تر ، صرف میشه ؛ وقتت برای کسانی میمونه که برات مهم و عزیز هستن و تمام زندگیت ، میشه عزیزانت و افرادی که برات مهم هستن .

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

پروازِ بی‌بازگشت

خسته‌ام...
نه از راه، که از ایستادن در میانه‌ی راه.
از بودن‌هایی که نبودند، از گفتن‌هایی که نشنیده ماندند،
از نگاهی که گرم می‌نمود و قلبی که یخ‌زده بود...

جهانی‌ست پر از سردگرمی؛
آدم‌ها لبخند می‌زنند،
اما نگاهشان بوی وداع می‌دهد.

من اما دیگر تاب این نوسانِ مدام را ندارم.
نمی‌خواهم نیمه‌دوست باشم،
نیمه‌مانده، نیمه‌رفته...
نیمه‌زنده در میان خاطراتِ ناتمام.

می‌خواهم بال‌هایم را – این پرهای خاک‌خورده‌ی امید –
از غبار تردید بتکانم
و پر بکشم…
نه برای رسیدن، که برای رهایی.

رهایی از هر آن‌چه نگاهم را زمین‌گیر کرد،
از هر صدایی که سکوت را شکست،
بی‌آنکه چیزی بگوید.

بگذار بروم…
در بلندای آسمانی که هیچ‌کس دستش به من نمی‌رسد،
جایی که نه قضاوتی هست، نه انتظاری،
فقط منم و پرواز…
و شاید، آرامشی که سال‌هاست گمش کرده‌ام.

  • دُژَمـ