هق هق...

حالا من موندم و یه کنج خلوت

 که از سقفش غریبی چکه کرده

 تلاطم های امواج جدایی 

زده کاشونه ام رو صد تکه کرده

  • دُژَمـ

وقتی چشمانم آرام گیرند

برسد روزی که چشمانم باز نشوند،
و دیگر نبینم غم‌ها را،
ندیده بگیرم تلخی‌های دنیا را،
و در سکوتِ ابدی، آرام بگیرم.

برسد روزی که دیگر خسته نباشم،
که دیگر نخواهم تحمل کنم زخم‌های زمان را،
و نفس‌هایم بی‌هیچ اضطرابی،
در آرامشی بی‌پایان جاری شوند.

اما تا آن روز،
چشمانم باز است،
شاهدِ تمام رنگ‌ها و سایه‌ها،
با تمام دردها و شادی‌ها،
و دل‌ام به امید روزی که در آرامش فرو روم،
صبورانه می‌تپد...

  • دُژَمـ

برادر بزرگتر

تجربه حس داشتن برادر بزرگتر ؛ خیلی خوبه

اینکه بدونی کسی از ته قلبش دوستت داره و کنارته

حتی اگر به زبان نیاره ؛ با نگاهش و با حضورش ، بهت نشون میده براش مهمی

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

یه وقتایی...

یه وقتایی هست که دلم میخواد توی بغل یکی جا خشک کنم و یه دل سیر گریه کنم. میخوام گریه کنم و هرچی که تو دلم هست رو بهش بگم. فقط میخوام یکی من رو در آغوش بگیره و باهام حرف بزنه و بزاره یکم باهاش درد و دل کنم.

احساس بدی داره که آدم چنین چیزی رو بخواد و چنین حسی داشته باشه اما مجبور بشه بره داخل دستشویی و گریه کنه تا کسی اشک هاش رو نبینه با این که از ته قلبش میخواد یکی متوجه حالش بشه و یکم دل داریش بده و باهاش راجب ناراحتیش حرف بزنه.

این شرایط رو...

من امشب دارم

کاش یکی بود که بتونم باهاش در مورد ناراحتیم حرف بزنم...

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

همیشه يادمان باشد:

هميشه يادمان باشد :

که نگفته‌ها را می‌توان گفت،

ولی گفته‌ها را نمی‌توان پس گرفت!

چه سنگ را به کوزه بزنی

چه کوزه را به سنگ؛

شکست با کوزه است...!

دل‌ها خیلی زود از حرف‌ها می‌شکنند!

  • 𝑬𝒍𝒊𝒛𝒂𝒃𝒆𝒕

حصاری برای حفاظت

حصاری دیگر را اطراف خودم میکشم.

حصاری برای حفاظت از...

عشق

قلب

روح

جسم

ذهن

خود

و هر آنچه و هر آن کس که برای مهم ، ارزشمند و عزیز هستند

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

خودم را گم کرده‌ام

دیگر نمی‌دانم کجای راه ایستاده‌ام...
نه ردّی از رؤیاهایم مانده، نه صدایی از امید.
من مانده‌ام و خودی که دیگر نمی‌شناسمش؛
خودی که خسته‌تر از آن است که بجنگد،
خاموش‌تر از آن است که فریاد بزند،
و شکسته‌تر از آن است که حتی فرو بریزد...

گاهی به آینه خیره می‌شوم و از خود می‌پرسم:
تو کی بودی؟
چرا شدی این‌که حالا هستی؟
چرا خاموشی، چرا دل‌مرده‌ای، چرا این‌قدر از خودت دلسردی؟

من هر روز، با بغضی در گلو بیدار می‌شوم
و شب‌ها را با اشکی پنهان‌تر از سایه‌، به خواب می‌روم...
نه کسی می‌فهمد، نه کسی می‌پرسد،
و نه حتی خودم توانِ پرسیدن دارم.

می‌دانم...
شاید برای جهان، من فقط یک نفر باشم،
اما برای خودم، دیگر حتی یک هیچ هم نیستم.

همه‌ی آن صبوری‌ها، همه‌ی آن لبخندهای ساختگی،
همه‌ی تظاهر به خوب بودن...
همه را کرده‌ام، اما انگار تهِ این مسیر،
هیچ دستی نیست که دستم را بگیرد،
هیچ نوری نیست که از دور صدایم بزند...

من از خودم ناامید شده‌ام...
نه از دنیا، نه از آدم‌ها،
بلکه از کسی که قرار بود تکیه‌گاهم باشد:
خودم...

و چه دردی دارد،
وقتی حتی خودت هم دیگر به خودت باور نداری...
وقتی نگاهت، خودت را هم سرزنش می‌کند،
وقتی قلبت، دیگر تپیدن را نه برای زندگی، که فقط برای زنده‌ماندن ادامه می‌دهد...

کاش کسی می‌فهمید،
کاش کسی یک لحظه، فقط یک لحظه،
با عمقِ نگاهِ من، این تاریکی را می‌دید...

  • دُژَمـ

خسته از ایستادن

به سختی چشمانم را باز می کنم.

تلاش می‌کنم و بلند می شوم.

بلند می شوم اما به سختی.

بلند می شوم اما خسته ام.

چشم هایم ، خالی از امید هستند....

لب هایم ، ترک خورده اند.....

صورتم ، بی جان است.....

شانه هایم ، افتاده اند....

کمرم ، خم شده است....

زانو هایم ، لرزان اند....

پاهایم ، توانی ندارند.....

دیگر توان ایستادن ، ندارم.

تلاش می‌کنم بایستم ؛ نه محکم ، بلکه ، فقط ، بایستم.

سرم را بالا می گیرم.

ناگهان.....

تمام توانم ، فرو می پاشد.

زانو هایم ، آشکارا می لرزند و پاهایم ، وزنم را رها می کنند.

در یک لحظه ، به زمین می افتم.

دیگر توانی برای ادامه دادن ندارم....

شاید روزِ رفتنِ من ، نزدیک باشد....

شاید....

  • 𝓛𝓮𝓵𝓲𝓪

قلبِ ابرومندم...

قلب ابرومندم تلخی را فرو خورد و مثل همیشه صورت سرخ کرد با سیلی!
به چهره‌ام گرد بی‌تفاوتی پاشیدم و به جان خریدم فداکاری هر روزه ی قلبم را...
هر روز، با همان تلخی تلخ، با همان سیلی که رنگ رخسار را سرخ می‌کند،
قلبم مثل کوهی بی‌صدا و صبور، دردها را به دوش کشید،
و من میان این همه بی‌تفاوتی، فداکاری‌اش را به جان خریدم،
بی‌هیچ شکوه‌ای، بی‌هیچ ناله‌ای، فقط با عشقی عمیق و سرشار از سکوت.

چقدر دل باید بزرگ باشد، که این همه درد را تاب بیاورد،
چقدر دل باید قوی باشد، که این همه بی‌تفاوتی را به خود راه دهد،
و من هر روز شاهد این فداکاریِ بی‌صدا،
هر روز عاشق‌تر می‌شوم از این قلبِ ابرومندم...

  • دُژَمـ